تبلیغات
ستاد شاهد دانشگاه علوم پزشكی همدان

لشگر عاشورا درهر عملیاتی که شجاعانه وارد میدان می شد ، سخت ترین محورهای عملیات را برای نبرد انتخاب می کرد ؛

تاآخرین نفس می جنگید وبرای همین هم نام عاشورا و نام باکری خواب از چشم نیروهای دشمن می گرفت . عملیات خیبر از عملیاتی بود که لشکر عاشورا ، فداکاری زیادی از خود نشان داد و جزایر مجنون را در زیر آتش سهمگین دشمن حفظ کرد . البته برای این مقاومت ،تاوان سنگینی هم پرداخت . معاون لشگر ، حمید باکری و عده ای از فرماندهان گردانها شهید شدند . عده ای دیگر نیز با تن هایی مجروح ،میدان نبرد را ترک کردند .
ماهها از عملیات خیبر می گذشت وآقا مهدی شب و روز کار می کرد ومی خواست لشگر را برای عاشورایی دیگر آماده کند .آقا مهدی روزی مرا به همراه سید مهدی حسینی که مسئول ستاد لشگر بود، صدا کرد و فهرست بلند بالایی به دستمان داد وگفت :«‌سلام مرا به این برادران می رسانیدومیگویید که مهدی گفت :‌من منتظر شما هستم !
فهرست را گرفتیم و به راه افتادیم . اسامی ‌،آشنا بودند . ما درعملیات خیبر پا به پایشان جنگیده بودیم و بیش ترشان درهمان عملیات مجروح شده بودند . طبق فهرست به شهرهای زنجان ،‌تبریز، اردبیل ، خوی ، وبعضی شهرهای دیگر سر زدیم وبه سراغ آن افراد رفتیم . هنوز آثار زخم در دست و پای اکثرشان دیده می‌شد . بعضیها هنوز عصا را زمین نگذاشته بودند . گروهی در بیمارستان بستری بودند و عده ای نیز سرو دستشان باند پیچی بود ….
به هرکس می رسیدیم ، بعد از احوالپرسی ،‌پیام آقا مهدی را می رساندیم :
ـ‌آقا مهدی سلام رساندند و گفتند :‌«‌منتظر شما هستم .اگر می توانید بیایید !»
نام آقای مهدی را که می‌شنیدند ، کاسه چشمشان پر از اشک می‌شد . همگی می دانستند که مهدی بعد از شهادت برادرش ،‌حتی به پشت جبهه نیامده بود .می دانستند که مهدی به دنبال هرکسی پیک نمی فرستد واکنون خبری هست که آنها را فرا خوانده است. می گفتند :‌«‌به روی چشم !» و مهلت می خواستند تاآماده شوند ..
عاقبت وقتی ماموریت ما تمام شد ، هرچه فکر می کردم ، نمی توانستم به خود بقبولانم کسانی که ما به دنبالشان رفته بودیم ، به عملیات برسند .تا این که کم کم بوی عملیات در ستاد لشگر پیچید و مسئولان لشکر شروع به آماده سازی عملیات کردند . نیروها ، سازماندهی می شدند . منطقه عملیاتی آماده می شد . گردان خط شکن ،‌آخرین مراحل آموزش را پشت سر می گذاشتند و ما چشم به راه بودیم … اما انتظارمان زیاد طول نکشید . یاران عاشورایی لشکر عاشورا، یکی یکی از راه می رسیدند وهرروز چند نفر به تعداد آنها اضافه می شد . با این که خیلی از آنها هنوز زخم برتن داشتند ، با شور واشتیاق خودرابرای نبردی دیگر آماده می کردند .
حالا ، همه یاران خود را رسانده بودند. عملیات بدر در پیش بود و ماه لشگر عاشورا در میان هاله ای از سربازان وفادارش احاطه شده بود . چهره دوست داشتنی وآرام او دل های زیادی را اسیر خودکرده بود . همیشه قبل از عملیات وقتی سخنرانی اوشروع می شد ، اطرافیانش نگران پایان سخنرانی بودند . چون می دانستند ،همین که حرفش را تمام کند ، بسیجی هایی که به دورش حلقه زده اند ، هجوم می‌آورند و پیکرش را غرق بوسه میکنند . باید دوره اش می کردند تاهجوم جمعیت صدمه ای به او نزند . از بالا که نگاه میکردی ، درمیان حلقه بسیجی ها ، مهدی باقدی که برای ایستادن بسیار مناسب بود ، آخرین سفارش هایش را می کرد :
ـ هرکس که ممکن است در میدان رزم دستش بلرزد و زانوهایش سست شود ، بهتر است در عملیات شرکت نکند .شرکت در این عملیات ، به کسانی نیاز دارد که آماده اند تا در راه خدا از هستی خود بگذرند ؛ مثل همراهان حسین (ع) در صحرای کربلا ..‌قافله از جان گذشتگان است . هرکس از جان گذشته نیست ، با ما نیاید ..
سخنان مهدی به این جا رسید ، غوغایی از صدای الله اکبر در دشت پیچید وهمه به سوی جایگاه هجوم آوردند ودر یک چشم به هم زدن ، او در میان بسیجی ها گم شد .
هرکس می خواست بوسه ای نثارش کند؛ یکی پیشانی اش را می‌بوسید ، یکی صورتش را ؛‌یکی شانه ودیگری دستش را.آنان که نتوانسته بودند ببوسند ، دستی به پیراهنش می‌کشیدند و با حسرت نگاهش میکردند …
بین لشکرهای دیگر ،افراد لشکر عاشورا معروف به بچه های مهدی بودند . مثلاً می گفتند :‌« بچه های مهدی ،‌فلان منطقه را گرفتند . بچه های مهدی ،‌فلان عملیات را انجام دادند و..»
در اولین شب عملیات بدر ، بچه های مهدی آتش بازی بزرگی به راه انداختند و بعد از شکستن خط دشمن در ساحل رود دجله سنگر گرفتند . از آن سوی رودخانه هم نیروهای عراق هرچه آتش داشتند ، بر ساحل رودخانه می ریختند تا بچه های مهدی را عقب برانند . در مرحله دوم عملیات ، برای این که فشار دشمن کم شود ، باید تعدادی از نیروهای لشکر عاشورا با قایق از رودخانه می گذشتند وخود را به دشمن نزدیک می کردند .
برای همین ، اصغر قصاب ، علی تجلایی وچند نفر دیگر از فرماندهان به آن سوی رودخانه رفتند . بی سیم دائم خش خش می کرد و مهدی در گودالی که از انفجار یک بمب ایجاد شده بود ،مرتب با فرماندهان گردان تماس می گرفت .با این که همه چیز بخوبی پیش رفته بود ، ته دلش نگران بود ؛ نگران بچه هایش درآن سوی دجله . او رو کرد به کاملی و گفت : «‌با اصغر تماس بگیر .»
بی سیمچی دگمه گوشی را فشار داد و گفت :« اصغر ،‌اصغر ،مهدی !اصغر ،اصغر ، مهدی .»
ـ مهدی به گوشم .
ـ اصغرجان !‌چه خبر ؟
ـ‌آقا مهدی ؟ دشمن خیلی فشار می‌آورد . مهمات نداریم . نیروهای تخریب هنوز نرسیده اند . نیرو خیلی کم است . چه کار کنیم ؟
بی سیمچی گوشی را به مهدی داد وگفت :‌«‌صدا ،‌انگار صدای اصغر قصاب نیست .»مهدی گوشی را گرفت وگفت:«اللّه بنده سی،بی سیم را بده به خوداصغر قصاب.»
ـ‌آقا مهدی !‌اصغر قصاب رفته به موقعیت حمید !‌من تجلایی هستم . اگر کاری دارید ،‌بفرمایید.
مهدی گوشی بی سیم را رها کرد و در حالی که به نخل های آن سوی دجله خیره شده بود ،‌با خود زمزمه کزد :‌«‌لاحول ولا قوه الا بالله . اصغر هم رفت پیش حمید . اصغر هم رفت . اصغرم رفت …»
مهدی دیگر نمی توانست این سوی رودخانه بماند . احساس می کرد که درآن سو، بچه هایش چشم به راهش هستند.بند پوتین هایش را محکم کشید .شش نارنجک به فانسقه اش آویخت .سیلی محکمی در گوش اسلحه خواباند ؛ شترق . گلنگدن زد وگفت :‌«‌من باید به آن طرف سری بزنم و ببینم که چه خبر است !»
رضا تندروکه موتور قایق را روشن کرده بود ، پس از چند لحظه گفت:‌«‌قایق حاضره !»
مهدی پا در قایق گذاشت و زیر لب گفت :
« بسم الله الرحمن الرحیم !»
قایق تکانی خورد ، زوزه کشید ، نیم چرخی زد ومهدی را باخود برد . چند لحظه بعد ،‌این پیام از طرف قرارگاه به تمام فرماندهان واحد ها اعلام شد : « نگذارید آقا مهدی به آن سوی آب برود . اگر توجه نکرد وخواست برود ،‌به زور هم شده است ، دست و پایش را ببندید و مانع از رفتنش بشوید‌!»
اما در آن سوی آب ، هرکس می‌شنید که مهدی آمده است ، از شوق گریه می کرد . بعضی از نیروها آن قدر تیر اندازی کرده بودند که صورتشان از دود باروت مثل صورت شاگرد مکانیک ها سیاه شده بود . صدای صلواتی که به سلامتی آقا مهدی می فرستادند ،‌جان تازه ای به آنها می بخشید . دراین سوی آب ، جست وجوبرای یافتن آقا مهدی ادامه داشت . آخرین خبر این بود که فشار نیروی زرهی عراق لحظه به لحظه بیشتر می‌شود . علی ،‌دوست دوران مدرسه مهدی ،‌دلش بیشتر از هرکس دیگری شور میزد .
هر طور شده بود، باید مهدی را پیدا کرد . اما در کجا ؟
لحظه ای فکر کرد و مثل کسی که جواب معمایی را یافته باشد ،‌برقی در چشمانش درخشید و باخود گفت :‌
«‌نزدیک ترین جا به دشمن !‌مهدی حتما آن جاست .»
وقتی قایق علی زیر آتش شدید دشمن به ساحل آن سوی رودخانه رسید‌،‌پیاده شد و در گوش اولین کسی که دیده بود ،‌فریاد زد:‌«‌آقا مهدی را ندیدی ؟»
ـ چرا ، برو جلو . نیم ساعت پیش اینجا بود .
زمین هر لحظه با انفجار گلوله های توپ می لرزید و دود وغبار همه جا را فراگرفته بود .
کمی آن سوتر ، در آن فضای مه آلود ‌مهدی در کنار حسن آر پی جی نشسته بود و فریاد میزد :‌«‌بزن !‌معطلش نکن !»
اما هنوز دست حسن ماشه را فشار نداده بود که برخاک غلتید و سرش روی زانوی مهدی افتاد . مهدی آرام زانویش را از زیر سر او بیرون آورد . آرپی جی را برداشت و شلیک کرد . با انفجار تانک ، صدای تکبیر از هر طرف به گوش رسید . دو نفر با برانکارد رسیدند وحسن را برداشتند ودر میان گردو غبار از صحنه دور شدند . نگاه مهدی اطراف را می‌پایید. از یک نفربر دشمن ، چند نفر کلاه قرمز پیاده شدند . چند قدم آن طرف تر ، یک تیر بارچی بی سر ، روی تیر بار خود خمیده بود. مهدی به طرف تیر بار خیز برداشت . پیکری را که هنوز خون از آن جاری بود ،‌کنار کشید . نوار فشنگ شروع کرد به تاب خوردن و کلاههای قرمز مثل سیب های کرم خورده در خاک و خون غلتیدند..
علی همان طور که برای پیدا کردن همکلاسی دوران کودکی اش به هر طرف می دوید ، ناگهان درمیان گردوخاک بادیدن چهره ای آشنا در جا میخکوب شد . خودش بود . جلو رفت و با او دست داد .دست مهدی هرچندخاکی اما بگرمی همیشه بود. گرمی این دست او را به یاد روزهای برفی مدرسه انداخت؛
به یاد روزهایی که با هم از سرما می‌لرزیدند ؛به همدیگر گلوله برفی پرت می کردند . می دویدند ومی خندیدند وگرم می شدند . به یاد روزهایی که مهدی یک کاپشن نوخرید و آنرا فقط یک روز پوشید .
مهدی دست علی را محکم کشید وگفت: «‌بخواب زمین !»
اول صدای سوت خمپاره ،بعد انفجار . بعد از آن هم گردوخاک وتکه های آهن بودکه در هوا درخشیدند وبر زمین باریدند . از چشم های مهدی ،‌خستگی می‌بارید . چند روز می‌شد که نخوابیده بود .مثل شیشه بخار گرفته ای که خط خطی شده باشد،‌قطره های عرق ، صورت خاک آلودش را خط انداخته بود وگوشه لب های تشنه اش به هم چسبیده بودند . در حالی که به صورت علی خیره شده بود ،‌آرپی جی را برای یک شلیک دیگر آماده می کرد . علی حرفهایی را که در نگاه او بود ، حدس می زد. همیشه وقتی وضع دشواری پیش می‌آمد ، این گونه نگاه می کرد وبا لبخندی می گفت :‌« ببین آخر عمری به چه روزی افتادیم !»
نگاه ،‌همان نگاه بود؛‌اما حوصله حرف زدن نداشت .علی مانده بود که در آن وضع،آیا پیغام قرارگاه رابگوید یانه؟بالاخره به حرف آمد:آقا مهدی،این پیام از قرارگاه برای شماست!
هرچه زودتر به این سوی دجله برگردید . یک قایق در ساحل ، منتظر شماست . عجله کنید !
گوش مهدی این حرفها را شنید ؛‌اما چشم به تانکی داشت که هر لحظه نزدیک تر می‌شد . بی اعتنا از جا بلند شد . ضامن را فشار داد . انگشتش روی ماشه لغزید و صدایی مثل رعد درهوا پیچید وتانک در چند قدمی شعله ور شد .از آن سوی گردو خاک ها، صدای تکبیر آمد . مهدی فهمید که هنوز عده ای در اطرافش هستند .چهره اش به نشانه لبخند چین خورد وروبه علی کرد وگفت :‌‌« دیدی علی جان ! به به ! به به !»
علی دوباره پیغام قرارگاه را برای مهدی خواند :« ..قایق در ساحل منتظر شماست . عجله کنید !»
این بار مهدی حتی نگاهش نکرد . ناگهان چیزی به خاطر علی رسید . بی سیم را روشن کرد .
ـمهدی ، مهدی ،‌حمزه !
مهدی دستش را دراز کرد وگوشی را گرفت .
ـحمزه ،مهدی !
ـآقا مهدی سالمی ؟!
ـمگر قرار بود نباشم !
ـ همه نگرانند . زود بیا این طرف !
چشمهای مهدی به چند بسیجی افتاد که با عجله یک تیر بار را جلو می بردند . برای اینکه صدایش در میان انفجارها بهتر شنیده شود ،‌پشت گوشی فریاد زد :«‌بهتر است ناراحت من نباشید . اگرکشته شوم ، هستند کسانی که جایم را بگیرند .با این وضع نمی توانم بسیجی ها را این جا رها کنم و خودم به عقب بیایم . تا آخر با آنها هستم .تمام .»
ـ آقا مهدی …
مهدی گوشی را رها کرد .صدای نزدیک شدن یک تانک دیگر را شنید ه بود .با آرپی جی به طرف صدا برگشت . گوشی بی سیم که رها شده بود ،‌مدام تکرار می کرد .
ـمهدی ، مهدی …
کلید بی سیم را چرخاند . وقتی صدای آن قطع شد ،متوجه صدای دیگری در سمت راستش شد .یک دسته از افراد دشمن در حال پیشروی به طرف اوبودند . آرپی جی را آرام زمین گذاشت و یکی از نارنجکهای کمرش را مثل سیب در دست گرفت . ضامنش را کشید و با تمام توان به سوی آنان پرت کرد . هنوز صدای انفجار وداد وفریاد قطع نشده بود که باز صدای تانک توجه مهدی را جلب کرد . آر پی جی را برداشت . آن قدر نزدیک شده بود که نیازی به هدف گیری نبود. با اشاره انگشت مهدی ، تانک به توده ای از آتش و دود تبدیل شد و بی سیمچی هنوز التماس میکرد :‌«آقا مهدی ،تو را به ابوالفضل بیا برویم‌!‌برگرد !»
مهدی بدون توجه به التماس او ، دست در جیب پیراهنش کرد ، چند کارت شناسایی،‌تعدادی نقشه ومدارک ویک تکه کاغذ بیرون آورد .نقشه ها و مدارک را بسرعت پاره پاره کرد و به همراه کارت های شناسایی در آب دجله انداخت .اما لای آن تکه کاغذ را باز کرد ولحظه ای نگاهش کرد . دلش میخواست بازهم ساعتها به نقاشی آن درخت سیب خیره شود ؛‌اما فرصتی نبود . با خود فکر کرد :‌«‌اگر رفتنی شدم ، نباید دشمن بفهمد که یک فرمانده لشکر از ایرانی ها گرفته اند .نباید مدارک دست آن ها بیفتد !»
حالا افراد دشمن او را دیده بودند .باید جا عوض می کرد . به سمت چپ خود خیز برداشت . چند قدم آن طرف تر ، چهارنفر بسیجی در یک گودال سنگر گرفته بودند . اسم یکی از آنها رامی دانست . عباس بود . عباس که صدای نزدیک شدن تانک دیگری را می‌شنید ، با دستپاچگی پرسید :‌«‌من چه کار کنم ،‌آقا مهدی ؟»
مهدی خندید .نگاهش می گفت :«‌نترس .من اینجا هستم .»
اما صدای گرفته اش گفت :‌«‌آرپی جی حاضر کن ؛ الله بنده سی !»
باران گلوله ای که مثل تگرگ سربی می بارید ‌، هه را زمین گیر کرده بود .مهدی تمام قد ، درون گودال ایستاد و قبضه آر پی جی را محکم گرفت و رو به آن کوه آهنی شلیک کرد .‌آتش عقبه آر پی جی که مماس با لبه سنگر بود ، باعث شد که قارچی از گردو خاک به هوا بلند شود . از دیدن آتشی که در چند قدمی زبانه می کشید ، برق شادی در چشمان عباس وبسیجی های دیگر درخشید .اما ناگهان از شنیدن صدایی شوم به خود آمدند ؛صدایی مثل صدای شلاق ، در هوا فشه کشید . یک قطره خون از پیشانی مهدی روی چشم هایش چکید وبعد قطره ای دیگر … آرپی جی از دست مهدی رها شد و او آرام برخاک سجده کرد . لبهای تشنه اش نیمه باز مانده بود ؛‌نه از درد ، بلکه از خستگی . انگار قبل از آن که تیر تک تیر انداز را بر پیشانی اش احساس کند ، به خوابی عمیق فرورفته بود .
بچه های لشگر بی اختیار برسر زدند و شیون کردند . در این سوی دجله ، نگاهها به نخلستان غرق در آتش ودود خیره مانده بود . قایقی که قرار بود مهدی را باخود برگرداند ،هنوز از موج گلوله هایی که در آب منفجر می شدند ،تکان می خورد . ناگهان نگاهها در نقطه ای ثابت ماند . چند نفر پیکر خون آلودی را درون قایق گذاشتند و قایق با سرعت ، سینه آب را شکافت و از ساحل آتش دور شد. اگر از پیچ رودخانه می گذشتند ،‌چند لحظه دیگر این طرف بودند . اما درست سر پیچ رودخانه ، جسمی درخشان با صدایی گوش خراش به سمت قایق رها شد و ناگهان تن دجله لرزید ؛‌مثل دل همه کسانی که چشم به را ه مسافر آن قایق بودند . کپه ای از آتش مثل گردباد بر سطح آب پیچید و قایق و سرنشینانش را به آسمان کشید . قایق چند لحظه در آسمان تاب خورد و در هر بار ،‌تخته پاره ای از آن جدا شد . عاقبت ،کمی آن سوتر ، پیکر مهدی باکری مثل گلبرگهای پرپر شده ای که برآب شناور باشند ،آرام آرام پیچ وتاب خورد و به سوی دریا رفت .
این نوشته ها آخرین گفتگو هایی است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد کاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته :
در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمی کنم برگردم .
به نقل از شهید احمد کاظمی:
…مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟
گفتم: با سر
گفت: زودتر
آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.
با مهدی تماس گرفتم گفتم : چه خبرشده،مهدی؟
نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمی توانم.
از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب
مهدی می گفت نمی تواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.
نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.
گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))
گفت:((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))
گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل…
گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))
فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا ،احمد!
صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند…
ارتباط قطع شد.تماس گرفتم، باز هم وباز هم، و نشد…
روایت محسن رضایی از شهادت مهدی باکری
مهدی [باکری] چون حساسیت منطقه را می‌دانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشی را که او در بدر کرد، در هیچ یک از فرماندهان جنگ ندیده بودم. شرایط مهدی خیلی عجیب و پیچیده بود. پشت سرش یک پل پانزده کیلومتری بین جزیره شمالی تا آنجا بود، که با یک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کیسه‌ای هم حدود پنج شش کیلومتر راه بود. خود کیسه‌ای که اصلا وضع مناسبی نداشت. مهدی خودش با همان پنج شش نفری که آن جا بودند تا آخرین لحظه مقاومت کرد.
من خسته شده بودم. کمی قبل از اینکه سختی ها بیشتر شود رفتم به آقا رحیم و آقای رشید گفتم: «شما مواظب بی‌سیم‌ها باشید تا من ده دقیقه استراحت کنم برگردم.» تاکید هم کردم که زود بیدارم کنند. ربع ساعت خوابیدم که آمدند بیدارم کردند. به قیافه‌ها نگاه کردم، دیدم فرق کرده‌اند.
گفتم: چی شده؟ نگران مهدی شدم، به خاطر حساس بودن کیسه یی. با احمد کاظمی تماس گرفتم، پرسیدم: «موقعیت؟»
گفت: «دیگر داریم می‌آییم عقب. منتها روی پل ازدحام است. وضع ناجوری پیش آمده. می‌ترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانیم این طرف اسیر شویم.»
آن پل دوازده کیلومتری داستان عجیبی برای خودش داشت. در آن عقب‌نشینی توانست سه برابر تناژ استانداردش نیرو و ماشین را تحمل کند و نشکند.
به احمد گفتم: «مهدی کجاست؟ حالش چطورست؟»
گفت: «مهدی هم هست. پیش من است. مسئله ندارد.»
دیدم احمد حرف زدنش عادی نیست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهید شده باشد. گمانم به آقای رشید یا آقا رحیم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس می‌کنم باید برای مهدی اتفاقی افتاده باشد و شما هم می‌دانید.»
گفتند: «نه، احتمالاً باید زخمی شده باشد و بچه ها دارند مداوایش می‌کنند.»
گفتم: «تماس بگیرید بگویید من می‌خواهم با مهدی حرف بزنم!»
طول کشید. دیدم رغبتی نشان نمی دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقیقت را به من نمی‌گویی؟ چرا نمی گویی مهدی شهید شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بایستم، پاهام همان طور بی‌سیم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت‌ها گریه کردم.
آخرین گفتگو بین احمد کاظمی و مهدی باکری
این نوشته ها آخرین گفتگو هایی است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد کاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته :
در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمی کنم برگردم .
به نقل از شهید احمد کاظمی:
…مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟
گفتم: با سر
گفت: زودتر
آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.
با مهدی تماس گرفتم گفتم : چه خبرشده،مهدی؟
نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمی توانم.
از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب
مهدی می گفت نمی تواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.
نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.
گفتم : « تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف»
گفت: «پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم»
گفتم: « این جا،با این آتش، نمی توانم.تو لااقل… »
گفت: « اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند.»
فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت: « پاشو بیا ،احمد! »
صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.
بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمی تواند حرف بزند…
ارتباط قطع شد.تماس گرفتم، باز هم وباز هم، و نشد…




" زینت عابدان"

امام سجاد(ع) :

سه چیز سبب نجات مؤمن است :

1- بازداشتن زبان ازغیبت مردم

2- مشغول کردن خودش به آنچه که برای اخرت و دنیایش سود دهد

3- گریستن طولانی بر گناهانش

علی بن الحسین (علیهما السلام) ، چهارمین امام شیعیان ،در پنجم شعبان سال 38 ه.ق متولد گشت.شهرت آن بزرگوار به دو لقب زین العابدین و سجاد به علت عبادت بسیار و سجده های مکررایشان است .

یکی از دلایل شهرت و محبوبیت آن حضرت نزد مردم، انتشار جملات زیبا و گرانبار در قالب دعا بود که همگان را به خود جذب می نمود. این دعاها در کتابی به نام صحیفه سجادیه که به آن زبور آل محمد نیز می گویند گرد آوری شده و مشتمل بر دقیقترین مسائل توحیدی، عبادی، اجتماعی و اخلاقی است.

سعید بن مسیب، از محدثین مشهور، درباره امام می گوید : " هیچکس را پارساتر و باتقواتر از علی بن حسین ندیدم."

امام در زمان خویش به " علی الخیر"، " علی الاغر" و " علی العابد " نیز شهرت داشت.

ابن ابی الحدید درباره امام سجاد می نویسد : " آن حضرت را که اهل سجده بود و آثار آن بر پیشانیش آشکار بود، " ذوالثفنات " می گفتند. "

آورده اند که آن حضرت وقتی وضو می گرفت، رنگ چهره اش دگرگون می شد، و چون علت را می پرسیدند می فرمود : " آیا می دانید که در برابر چه کسی می خواهم بایستم ؟ "

و نیز گفته شده است که در وقت نماز چهره مبارکش دگرگون می شد و رعشه بر اندامش می افتاد، و می فرمود: " این از آن روست که می خواهم در حضور آن پادشاه بزرگ بایستم."

امام در وقت نماز به هیچ چیز توجه نداشت . یکبار به هنگام نماز دست فرزند امام شکست، او از درد فریاد می زد ، شکسته بند آوردند و استخوان دست را جا انداخت و فرزند امام هم چنان از درد فریاد می کشید. پس از نماز، امام دست بچه را دید که به گردنش آویزان است و آن زمان بود که متوجه شد دست بچه شکسته است.

زمخشری می گوید :"  زمانی علی بن الحسین علیها السلام به قصد وضو گرفتن دستش را در آب فروبرد ، در همان حال سرش را به سوی آسمان و ستارگان بلند کرد و در آنها به تفکر پرداخت ، زمانی دراز گذشت، صبح دمید و مؤذن اذان گفت و هنوز دست امام در آب بود."

امام در صدقه دادن و رسیدگی به محرومین نیز زبانزد بود و پس از شهادت ایشان معلوم گردید که هزینه زندگی صد خانواده از صدقات ایشان تامین می شده است.




توسل

در منطقۀ تفحص، بدنهای شهدا پیدا نمی‌شد. یکی گفت: بیایید به قمربنی‌هاشم متوسل بشویم. نشستند و به دست‌های علمدار سیدالشهداء متوسل شدند. درست است که دست‌های قمربنی‌هاشم قطع شد، اما بابالحوائج است. خود سیدالشهدا هم وقتی کارش در کربلا گره میخورد به عباس رو میانداخت.

نشستند و متوسل شدند؛ بعد از آن بلند شدند و خاک‌ها رو به هم زدند. یک جنازه زیر خاک دیدند، او را بیرون آوردند. الله اکبر! دیدند اسم این شهید عباس است. شهید عباس امیری گفتند: شاید پیدا شدن شهیدی به نام عباس اتفاقی است. گشتند و یک جنازۀ دیگر پیدا شد که دست راستش درعملیاتی دیگر قطع شده و مصنوعی بود. او را بیرون آوردند دیدند اسمش ابوالفضل است. فهمیدند اینجا خیمهگاه بنیهاشم است. گفتند: اسم این مکان را بگذاریم مقر ابوالفضل العباس.

آمدیم، نبودید

یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می‌کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت 8:30.

دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است.

گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی. (و کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده‌اند؛ ولی شما نمی‌دانید. بقره، 154)

کمکم کن

همسر حاج ابراهیم همت می‌گوید پس از شهادت حاج ابراهیم آن‌قدر عرصه بر ما تنگ شد که واقعاً برایمان مشکل بود. روزی بچهام تب بالایی داشت و نزدیک بود بمیرد. بچه را بغل کردم، هر کاری میکردم تا آرامش کنم نتیجه نداد. عصبانی شدم و با روح حاج همت دعوا کردم. گفتم: ابراهیم خیلی نامردی. خودت رفتی تو بهشت، آسوده شدی؛ منو با این بچهها تنها گذاشتی. لااقل بچۀ مریضت رو که داره میمیره بغلش کن.

قسم میخورد و میگفت: دیدم حاجهمت همون موقع اومد و بچه‌رو که در تب می‌سوخت بغل کرد. چند دقیقه نوازشش کرد و داد دست من. دیدم که بچه دیگه تب نداره. گفتم شاید بچه مثل بعضی از مریضایی که در حالت احتضار تبشون قطع میشه و بعدش میمیرن داره تموم میکنه. سریع بچه را به بیمارستان بردم. بعد از معاینه، پزشک گفت: خانم، این بچه سالم است ببریدش!

لبخند آخر

در دوران جنگ، ایت الله جوادی آملی به جبهه میآمدند و به بچهها سری میزدند و به قول معروف به رزمندهها روحیه میدادند و از آنان روحیه میگرفتند. در یکی از این سفرها با یک نوجوان 15ـ14 سالۀ تهرانی آشنا شدند که خیلی باصفا بود. در موقعیت منطقهای آنجا ارتفاعی بود که پایین آن یک چشمه و جاده بود که دشمن آنجا را بسیار گلوله‌باران میکرد. فرماندهان گروه به رزمندهها گفته بودند که حتی برای وضوگرفتن هم به آنجا نروید و همان بالا روی تپه بنشینید و تیمم کنید.

ناگهان دیدیم این نوجوان از تپه پایین رفت و آستینهایش را بالا زد و آماده شد برای وضوگرفتن. هرچه فریاد زدند نرو خطرناک است، گوش نکرد. آخر، دست به دامان حاج آقا شدند که ایشان جلوگیری کنند، آقا گفتند: عزیزم کجا میروی؟ گفت: حاج آقا، دارم می‌رم پایین که وضو بگیرم. گفتند: پسر عزیزم، پایین خطرناک است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم کنید. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.

یک نگاه خیلی قشنگ به چشمای این بزرگوار کرد و لبخندی زد و گفت: حاج آقا، بگذارید نماز آخرمون رو باحال بخونیم. دیگه به خاک نمیچسبیم. رفت و جلوِ آب نشست، سپس وضو گرفت و همانجا، نماز زیبایی خواند و برگشت بالا.

دقایقی بعد قرار شد عدهای از بچهها بروند جلوِ ارتفاع و با عراقیها درگیر شوند. یکی از آنان همین نوجوان بود. او رفت و یکی دو ساعت بعد آقای جوادی آملی را صدا زدند و گفتند حاجآقا، بیایید پایین ارتفاع. یک جنازه که رویش پتو انداخته بودند و آن را روی برانکارد گذاشته بودند به چشم میخورد. گفتند: حاج آقا، پتویش را بردارید. جلوِ چشم همه، آقای جوادی آملی نشست؛ دیدیم همان نوجوان با همان لبخند پرکشیده و رفته است.




کلید موفقیت


صبر در لغت شکیبایی و استقامت معنا شده است و قرآن و روایات اهمیت و موقعیت خاصی را برای آن قائل شده‌اند.خداوند در سوره مبارکه« العصر» می‌فرماید: «سوگند به عصر که همانا انسان در زیانکاری است مگر آنان که ایمان آورده، کردار شایسته نموده و توصیه به حق و صبر کردند.»


کلمه«صبر» در مجموع 102 مرتبه در قرآن ذکرشده است. در این مجال مختصری در ارتباط با ضرورت صبر و اثرات ناشی از آن بیان می‌گردد.

   

مقدمه

طبیعت زندگی دنیا این است که با موانع و مشکلات و آفات همراه می‌باشد در مسیر انجام بایدها و نبایدها اغلب مشکلاتی است که اگر انسان از آن‌ها نگذرد به مقصد نمی‌رسد.

در ضمن، همیشه آفات و مصائبی در کمین نعمت‌هاست که باعث از دست دادن آن‌ها می‌شود. مصائبی در اموال و عزیزان و دوستان و مواهب دیگر. انسان بدون صبر و استقامت هم در جهات مثبت به جایی نمی‌رسد و هم در برابر عوامل منفی قادر به ایستادگی نیست. به همین دلیل کلید اصلی پیروزی‌ها صبر و شکیبایی است. افراد سست اراده و کم حوصله و کم استقامت بسیار زود از میدان حوادث می‌گریزند یا در برابر حجم مشکلات زانو می‌زنند. در حالات علمای بزرگ مذهبی و دانشمندان علوم دیگر که به اختراعات و اکتشافات بزرگی نایل شدند چیزی که بیش از هر چیز دیگر می‌درخشد صبر و استقامت آن‌هاست.

   

تعریف صبر

صبر در لغت به معنای حبس و بازداشتن است. هر گاه کسی خویشتن را از فعلی اختیاری باز دارد صبر کرده است. بنابراین صبر را در معنای عام آن می‌توان این گونه تعریف کرد: باز داشتن خود از عملی که مانع رسیدن به هدف و یا موجب تأخیر در رسیدن به هدف می‌شود. صبر در این معنا، خود به خود فضیلتی اخلاقی نیست، بلکه مقاومتی است که ناشی از تسلط فرد بر خویشتن است. این مقاومت در صورتی از لحاظ اخلاقی فضیلت خواهد بود که هدف شخص صابر، کمال اخلاقی و تقرب به خداوند باشد و صبر در برابر چیزی صورت گیرد که با کمال اخلاقی و تقرب خداوند در تعارض و تقابل باشد.

   

اقسام صبر

پیامبر اعظم (ص) انواع سه گانه صبر را به شرح زیر معرفی می‌نمایند: شکیبایی بر سه قسم است: شکیبایی در مصیبت و شکیبایی بر طاعت و شکیبایی از گناه.» صبر در مصیبت و صبر بر طاعت، شکیبایی در برابر امور ناخوشایند است و صبر از گناه صبر از امور خوشایند که میل و هوای انسان به آن گرایش دارد. اقسام صبر را می‌توان به گونه‌ای دیگر از زبان حضرت علی (ع) نیز معرفی کرد:» شکیبایی دو گونه است: شکیبایی بر آنچه خوش نمی‌داری و شکیبایی از آنچه دوست می‌داری.» صبر در واقع مقاومت نفس در برابر هواست. به عبارت دیگر صبر پایداری انگیزه دینی در برابر انگیزه‌های مخالف است. بعضی افعال به انسان کمک می‌کنند تا به کمال اخلاقی و قرب خداوند نایل شود و برخی مانع و مزاحم کمال او هستند. پس باید از افعالی که مزاحم کمال ما هستند خودداری کنیم و به عبارت دیگر، در برابر انگیزه‌های این گونه افعال مقاومت نماییم؛ یعنی صبر کنیم. انگیزه‌هایی که انسان را به کارهای معارض با کمال دعوت می‌کنند سه نوعند: 1- برخی از آن‌ها انسان را به شکایت از قضای الهی و اظهار ناخرسندی از آن دعوت می‌کنند. 2- برخی از آن‌ها انسان را دعوت به انجام افعالی خلاف کمال او می‌سازد. 3- امیال و هواهای نفسانی است که انسان را به درک لذات ممنوع وادار می‌سازد.

پیامبر اعظم (ص) انواع سه گانه صبر را به شرح زیر معرفی می‌نمایند: شکیبایی بر سه قسم است: شکیبایی در مصیبت و شکیبایی بر طاعت و شکیبایی از گناه»

صبر بر معصیت؛ برترین صبرها

ثواب و فضیلت صبر بر معصیت، به مراتب افزونتر از ثواب و فضیلت صبر بر طاعت است و ثواب و فضیلت صبر بر طاعت به مراتب بالاتر از ثواب و فضیلت صبر بر مصیبت می‌باشد. پیامبر(ص)، مراتب صبرهای سه گانه رابدین صورت بیان فرموده‌اند: «کسی که در مصیبت صبر کند و با صبر نیکویش شدت آن را از سر بگذراند، خداوند برای او سیصد درجه می‌نویسد که فاصله درجات آن همچون فاصله آسمان و زمین است و کسی که بر طاعت صبر کند خداوند برای او ششصد درجه می‌نویسد که فاصله درجات آن همچون فاصله قعر زمین تا عرش است و کسی که بر گناه صبر کند، خداوند نهصد درجه برای او می‌نویسد که فاصله درجات آن همچون فاصله قعر زمین تا منت‌های عرش است.»

   

آثار صبر

ثمرات صبر

برخی از مهم‌ترین آثار صبر به شرح زیر می‌باشد: 1- صبر و ظفر قرین هماند. امیرالمومنین(ع) می‌فرمایند: انسان شکیبا پیروزی را از دست نمی‌دهد اگر چه زمانی طولانی بر او بگذرد.2- انسان صبور از ارتکاب گناهانی همچون جزع بر قضای خداوند ایمن است و بر صبوری خود پاداش می‌گیرد: امیرالمومنین(ع) می‌فرمایند: اگر شکیبایی کنی حکم خدا بر تو جاری می‌شود و پاداش داده می‌شوی و اگر بی‌تابی کنی باز هم تقدیر خدا بر تو جاری است ولی گناهکاری. 

3- کسی که صبر می‌کند خداوند دعای او را مستجاب می‌کند و جبران مصیبت او را می‌کند.4- صابران که بر طاعات و معاصی شکیبایی می‌کنند، آخرتی نیکو دارندو پاداش‌های بی حساب خداوند بر آنان می‌بارد.5- صبر در برابر بلایا باعث رشد انسان و ترقی او در مراتب کمال است. 6- صبر بر طاعت و معصیت انسان را بهشتی می‌کند. 7- صبر باعث تبدیل مصائب به لطف و رحمت خداوند، آسودگی خاطر از حساب آخرت و دخول در بهشت می‌گردد.

 

رابطه صبر و ایمان

رابطه ایمان و صبر، دو طرف دارد: از یک سو ایمان نظری سازنده صبر است و از سوی دیگر، بدون صبر، ایمان عملی تحقق نمی‌یابد. صبر از مهم‌ترین ارکان ایمان است چرا که در حدود 70 آیه در قرآن در این به اره سخن گفته شده است و در حدیث نبوی صبر نیمی از ایمان شمرده می‌شود.

امام علی (ع)فرموده‌اند: ایمان بر چهار ستون استوار است: صبر و یقین و عدل و جهاد. صبر، مقاومت در برابر هر انگیزه‌ای است که انسان را از خداوند دور می‌کند؛ بنابراین تخلق به هر یک از اخلاقیات ایمانی نیازمند صبر است، زیرا در اخلاق، ایمان و خلق نیکو، با معیار اثر گذاری آن در تقرب انسان به خداوند نیکو شمرده می‌شود و در برابر هر خلق نیکو، نیازمند پایداری و تمرین و ممارست است. بنابراین ایمان به معنای معرفت و یقین به خداوند و اسمای حسنای او، شرط ضروری و مقدمه لازم صبر است. از طرف دیگر، ایمان علاوه بر اقرار زبانی و معرفت یقینی مشتمل بر عمل به ارکان نیز می‌باشد و عمل به مقتضای معرفت، خود نیازمند صبر و مقاومت است. در نتیجه می‌توان گفت بدون صبر، ایمان کامل که التزام عملی به دین خداست امکان‌پذیر نیست.

امیرالمومنین(ع) می‌فرمایند: اگر شکیبایی کنی حکم خدا بر تو جاری می‌شود و پاداش داده می‌شوی و اگر بی‌تابی کنی باز هم تقدیر خدا بر تو جاری است ولی گناهکاری

صبر

راه‌های تحصیل صبر

راه‌های تحصیل صبر را می‌توان این گونه خلاصه کرد: 1- تقویت معرفت و یقین به خداوند و حکمت و خیرخواهی او 2- توجه به آثار مثبت صبر 3- توجه به این که ملکه صبر، شرط توفیق به انجام تکالیف و پرهیز از گناهان است و همه کارهای انسان با صبر به نتیجه خواهد رسید 4- کسی که شکیبایی می‌کند افزون بر آنکه آخرتی نیکو دارد، زندگی دنیای او نیز آرام و موفقیت‌آمیزتر است. اندیشیدن به این واقعیت نیز انسان را به شکیبایی راغب می‌سازد 5- ممارست برای تحصیل صبر6- اندیشیدن به عواقب و نتایج سوء ناشکیبایی.

    

سخن پایانی

صبر علاوه بر زندگی مادی، در زندگی معنوی نیز وجود دارد اگر انسان در برابر نفس سر کش و هوس‌ها و زرق و برق دنیا و جاذبه‌های گناه ایستادگی نکند و در راه شناخت خدا و اطاعت از فرمان او با مشکلات نجنگد، هر گز به جایی نمی‌رسد. انسان صابر بر خود مسلط است و آرامش خود را از طریق اظهار شکایت و رفتار اعتراض‌آمیز به دست نمی‌آورد، بلکه از راه‌های دیگری که رضایت خداوند در آن است آرامش خود را تامین می‌نماید. در واقع او در برابر انگیزه شکایتگری مقاومت می‌کند. این مقاومت، ناشی از ایمان است. کسی که خیرخواهی خداوند را باور کرده است و می‌داند که او علم و قدرت مطلق و از همه کس مهربان‌تر است پیشامدهای ناگوار را به مصلحت خویش می‌داند.   




در ایران حدود 18 میلیون نفر فصل بهار را با سردرد، آبریزش و خارش بینی پشت سر می‌گذارند.

به این منظور شاید بهتر باشد حساسیت فصل بهار را بیشتر بشناسیم. آلرژی یا حساسیت، واكنشی است كه دستگاه ایمنی بدن به هر نوع ماده خارجی مانند گرد و غبار، گرد​ه گل‌ها و... نشان می‌دهد.

به گفته پزشكان، آلرژی یكی از مهم‌ترین اثرات جانبی سیستم ایمنی بدن است كه در بعضی شرایط ظاهر می‌شود. آلرژی در واقع نوعی اختلال در دستگاه ایمنی بدن و پاسخ شدید دستگاه ایمنی در مقابل برخی​ آنتی‌‌ژن‌هاست.

هیستامین، آنتی‌بادی موجود در بدن در واكنش به مواد حساسیت‌زا را ترشح كرده و سبب بروز علائمی‌مانند تورم، قرمزی، خارش چشم‌ها، گرفتگی و آبریزش بینی می‌شود.

دكتر صادق حسنی، متخصص آسم و آلرژی در این زمینه می‌گوید: در فصل بهار گرده‌افشانی درختان و گل‌ها باعث آبریزش بینی، اختلالات تنفسی به شكل خس‌خس، بثورات پوستی مثل كهیر، خارش و اگزمای مخاطی به صورت تورم و التهاب می‌شود.

به گفته او این بیماری در فصل بهار به تب‌یونجه معروف است و در چنین شرایطی مبتلایان به آلرژی برای حل این مشكل اغلب به داروهای كاهنده عوارض حساسیت یا آنتی‌هیستامین‌ها پناه می‌برند.

این پزشك با اشاره به بی‌توجهی برخی افراد به پیشگیری از این گونه حساسیت‌های فصلی ادامه می‌دهد: برخی بیماران به تصور ابتلا به سرماخوردگی‌های مكرر از تشخیص و پیشگیری ازاین نوع حساسیت‌ها پرهیز می‌كنند، در حالی كه با پرهیز از تماس با گرده‌ گیاهان می‌توان ابتلا به این نوع آلرژی‌ها راكاهش داد.

گرده‌های گیاهان صبح‌ها و غروب‌ها به سطح زمین نزدیك‌ترند؛ به همین علت افراد مبتلا به حساسیت‌های فصلی در این مواقع نباید در معرض گرده‌ها قرار گیرند.

از عوامل حساسیت دوری كنید

زمان شروع و خاتمه آلرژی در مناطق گرم، گرده‌افشانی درختان در اوایل بهار صورت می‌گیرد و در این مناطق فصل آلرژی‌ها، ابتدای بهار آغاز می‌شود كه بسته به مكان زندگی شما و خصوصیات آب و هوای منطقه و نوع گیاهان محیط، ممكن است در پاییز همزمان با گرده‌افشانی بعضی ​گیاهان باز هم علائم آلرژی بروز كند.

در بعضی ​ مناطق، بویژه در جاهایی كه قارچ می‌روید، پراكندگی گرده‌ها در فصل تابستان سبب بروز واكنش‌های آلرژیك می‌شود و معمولا تا پایان دوره گرده‌افشانی، علائم آلرژی ادامه می‌یابد.

عطسه، آبریزش بینی، سوزش و خارش گلو، ریزش اشك از چشم‌ها و بعضی علائم سرماخوردگی مثل سردرد از نشانه‌های بروز آلرژی است بنابراین اگرعلائم بیماری درست مشابه این علائم هستند و هر سال در یك زمان مشخص بروز می‌كنند و پس از مدتی به سرماخوردگی عفونی منجر می‌شوند، می‌توان گفت​ فرد به آلرژی فصلی مبتلاست.

دكتر ابراهیم رزم‌پا، متخصص گوش، حلق و بینی با بیان این‌كه در موارد آلرژی، افراد قبل از درمان باید مطمئن شوند كه علائم بارز، مربوط به آلرژی فصلی است، به ایسنا می‌گوید: بیماری‌های مرتبط با آلرژی‌های فصلی شامل رینیت آلرژیك با علائم التهاب مخاط بینی و حلق، كونژكتیویت آلرژیك با علائم قرمزی، سوزش و خارش چشم‌ها و آسم آلرژیك همراه با علائم تنگی‌نفس و گرفتگی راه‌های تنفسی و تنفس صدادار بروز می‌كند.

این عضو هیات علمی‌ دانشگاه علوم پزشكی تهران ادامه می‌دهد: متخصصان آلرژی از آزمایش‌های ساده بدون عارضه برای یافتن عامل آلرژی‌زا استفاده می‌كنند.

این متخصص گوش، حلق و بینی با اشاره به این‌كه اصل اول درمان آلرژی با اجتناب از آن حاصل می‌شود، معتقد است: وقتی به كمك تجربه یا آزمایش‌های پزشكی، عامل حساسیت‌زا در محیط شناسایی شد، پیدا كردن راه‌هایی برای دوری از آن، فرد را در درمان كامل یاری می‌كند.

به گفته او معمولا زمانی كه گرده‌ها به مقدار زیاد در هوا پراكنده می‌شوند، دوری از آنها كار دشواری است، ولی چند اصل مهم وجود دارد كه رعایت آنها به تخفیف علائم كمك می‌كند به طور مثال در تمام شرایط در و پنجره‌های خانه و اتومبیل افرادی كه دچار آلرژی هستند باید بسته باشد و اگر در محیطی قرار گرفته‌اند كه احتمال نفوذ گرده‌ها در لابه‌لای موها و لباس‌ها وجود دارد، قبل از رفتن به رختخواب حمام و لباس‌های خود را عوض كنند و همچنین از نگهداری حیوانات خانگی دوری كنند.

در صورتی كه با وجود رعایت همه شرایط دوری كامل از مواد آلرژی‌زا غیرممكن باشد می‌توان از دارو درمانی استفاده كرد كه در این زمینه انتخاب نوع و مقدار داروی مناسب تنها به عهده پزشك متخصص است.

غذای مخصوص حساسیت

هیچ غذایی نیست كه آلرژی فصلی را درمان كند، اما برخی غذاها هستند كه این آلرژی را تشدید می‌كنند. حداكثر كمكی كه به یك فرد آلرژیك می‌توانید بكنید این است كه او را از خوردن عسل، ادویه، مغزهای حساسیت‌زا (مثل گردو، بادام، فندق، بادام زمینی و...) و غذاهایی كه بوی تندی دارند، منع كنید.

در عین حال برخی مواد غذایی هستند كه با بالا بردن توان ایمنی بدن، عوارض آلرژی را كم می‌كنند. در میان این غذاها پیاز و سیر، ویتامین‌های گروه C،B و K، مواد آنتی‌اكسیدان مثل سیب، كلم بروكلی و گل‌كلم هم به چشم می‌خورد.

چند نكته در خصوص حساسیت

زمانی كه افراد در فضاهای بسته‌ای مانند خودروها قرار دارند باید شیشه‌ها را به طور كامل بالا بیاورند تا كمتر در معرض گرده‌ها قرار گیرند.

مبتلایان به حساسیت فصلی با شروع گرده‌افشانی گل‌ها و گیاهان علائم خود را نشان می‌دهند. در این حالت نگهداری گلدان‌های كوچك در فضای منزل، پر پرندگان خانگی و نگهداری حیواناتی مانند جوجه، اردك، گربه، سگ و... آلرژی را شدت می‌دهد.

جالب است بدانید حساسیت فصلی فقط مخصوص فصل بهار نیست، بلكه در تابستان و پاییز با خوردن بعضی از میوه‌ها نظیر هندوانه، خربزه، انگور، گوجه‌فرنگی، توت‌فرنگی و... ممكن است آلرژی ظاهر شود.

گرده‌ها گل‌ها و درختان وقتی وارد ریه می‌شود ممكن است منجر به بیماری آسم شود كه در این حالت بیمار باید تحت نظر پزشك مداوا شود.




رویدادهای 19 بهمن 

19 بهمن 1357
* جمعی از پرسنل نیروی هوایی با انجام رژه و خواندن سرود در مقابل حضرت امام، با حركت اسلامی مردم ایران و رهبری نهضت اعلام همبستگی كردند. ایشان همچنین از راهپیمایی مردم در حمایت از دولت مهندس بازرگان تشكر كردند.
* مطبوعات و رادیو ریاض: مهندس بازرگان اعلام كرد نتوانسته است رضایت ارتش را جلب كند و ارتشیان از قانون اساسی حمایت می‌كنند. وی طی اولین سخنرانی عمومی پس از اعلام نخست وزیری دولت موقت گفت: بنده ماشین سواری نازك نارنجی هستم كه باید روی جاده‌های آسفالت و راه هموار حركت كنم.
* ستاد ارتش، عكس روزنامه كیهان مبنی بر رژه افسران نیروی هوایی در مقابل حضرت امام را تكذیب كرد.
* طرفداران قانون اساسی، شهر خوی را به آتش كشیدند و در شهر گنبد به یك حمام زنانه یورش بردند.
* عده‌ای از هواداران رژیم كه به طرفداری قانون اساسی در تهران تجمع كرده بودند، با مخالفین خود به زد و خورد پرداختند.
* خبرنگار لوس‌آنجلس تایمز، در تیراندازی‌های خیابان فرح‌آباد ژاله تیر خورد و كشته شد.
* طی روزهای گذشته و امروز، شهر تهران شاهد تظاهرات مردم و فریاد و خشم كلیه اقشار در مقابل رژیم بود. بانك‌ها و دیگر مؤسسات دولتی مورد هجوم مردم به ستوه آمده از جنایت‌های شاه قرار گرفتند و شعله‌های آتش از همه سو زبانه می‌كشید.
* امام خمینی طی نطق كوتاهی كه از شكبه تلویزیونی كاركنان اعتصابی رادیو و تلویزیون بطور مستقیم پخش می‌شد ضمن آرزوی موفقیت برای كاركنان رسانه‌های گروهی گفتند: دستگاه‌هایی در این قسمت بوده و هست كه بایستی در خدمت مردم می‌بودند. ولی رژیم غاصب از آنها در راه هدف‌های نامشروع استفاده كرده است.
* سرهنگ قذافی حمایت خویش را از انقلاب مردم ایران اعلام داشت.
* در درگیری‌های گرگان، پنج نفر كشته و یازده نفر مجروح شدند.
* خانواده افسران بازداشتی نیروی هوایی، همچنان با ادامه تحصن، تهدید به اعتصاب غذا كردند.
* مهندس شریف امامی كه از طرف دادستانی ممنوع‌الخروج شده بود، از كشور گریخت.
* گروه منصورون، ترور رییس گارد دانشگاه جندی شاپور اهواز را به عهده گرفت.
* افراد مسلح به یك شعبه بانك ملی در كرمان دستبرد زدند. همچنین موجودی یكی از شعب این بانك در تهران نیز سرقت شد.
منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی ایران




رویدادهای 17 بهمن 

17 بهمن 1357
* امام خمینی در سخنان خود گفتند: كار عاقلانه و مفید به حال كشور این است كه بختیار و ارتش در مقابل انقلاب اسلامی، عكس‌العملی مثبت داشته باشند.
* در پاسخ به پیام‌های تشكر از سوی مردم و یا شخصیت‌ها و گروه‌های مختلف به مناسبت ورود حضرت امام به كشور، از سوی ایشان پیام تشكری خطاب به عموم انتشار یافت.
* با فراخوانی مردم به راهپیمایی عمومی در تأیید دولت بازرگان از سوی جامعه روحانیت تهران، مردم ایران حكومت مهندس بازرگان را تأیید كردند و موج راهپیمایی، شهرها را فرا گرفت.
* خبرگزاری فرانسه: جبهه ملی از مقامات و سازمان‌های حاكمه و تمام مردم خواست تا از دولت بازرگان حمایت كنند.
* بازرگان در اولین مصاحبه خود به عنوان نخست وزیر دولت موقت، برنامه و وظایف دولت خود را تشریح كرد.
* بازرگان موقتا از رهبری نهضت آزادی كناره‌گیری نمود و به مدرسه علوی نقل مكان كرد.
تذكر: در حكم نخست وزیری حضرت امام از وی خواسته شده بود تا بدون واسبتگی حزبی و گروهی به پست نخست وزیری اشتغال یابد.
* صبح امروز در پی تشكیل جلسه مجسل و حضور بختیار، فانتوم‌ها و هلیكوپترهای نیروی هوایی بر فراز تهران مانور دادند.
* بختیار به هنگام سخنرانی در مجلس شورا گفت: دولت موقت تا شوخی و حرف است، تحمل می‌كنم ... من در مقام نخست وزیری قانونی مملكت می مانم تا انتخابات آزاد آینده را انجام دهم.
* بختیار ضمن اظهاراتش به یكی از فرماندهان ارشد ارتش، اظهار داشت: این محل‌های خالی را كه در هیأت دولت می‌بینید، من مخصوصا خالی نگاه داشته‌ام تا با تعدادی از افراد كه آقای مهندس بازرگان معرفی می‌كند، پر نمایم و من با آقایان مشغول مذاكره هستم.
* دكتر سعید، رییس مجلس شورا، در جلسه امروز مجلس اظهار داشت: بازگشت حضرت‌ آیت‌الله العظمی خمینی، مرجع عالیقدر تشیع را به خاك وطن از طرف خود و عموم نمایندگان خوش آمد می‌گویم.
* لوایح محاكمه وزرای سابق و انحلال ساواك، در جلسه مجلس شورا به تصویب رسید.
* حجت‌الاسلام والمسلمین صادق خلخالی از سوی امام اعلام كرد كه اجازه نمی‌دهیم حتی یك نفر از همافران آسیب ببینند. این در حالی است كه عده‌ای از همافران پادگان شاهرخی در همدان، در بازداشت به سر می‌برند.
* از سوی آیت‌الله مرعشی نجفی، به مناسبت انتصاب مهندس بازرگان به نخست وزیری، پیام تبریكی ارسال شد.
* مردم زاهدان، اعم از شیعه و سنی، كه به پشتیبانی دولت مهندس بازرگان دست به راهپیمایی زده بودند، از سوی چماق به دستان مورد هجوم قرار گرفتند. در این حادثه، شصت و دو نفر كشته یا زخمی شدند.
* در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشكده افسری، افسران جوان از سوگند وفاداری به شاه معاف شدند.
* میرفندرسكی، وزیر امورخارجه، گفت: حضور ایران در پیمان سنتو در چهارچوب سیاست خارجی ایران قابل توجیه نیست.
* حجت‌الاسلام فلسفی پس از هشت سال ممنوعیت از سخنرانی، در حضور امام و مردم دیدار كننده از ایشان، سخنرانی كرد.
منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی ایران





رویدادهای 16 بهمن 

16 بهمن 1357
* انتخاب بازرگان به عنوان نخست وزیر دولت موقت، رسما اعلام شد. حكم و فرمان نخست وزیری كه با اتفاق آراء شورای انقلاب و تصویب امام خمینی صادر شده بود، توسط حجت‌الاسلام والمسلمین رفسنجانی در حضور حضرت امام و آقای بازرگان قرائت شد.
* حضرت امام در حكم نخست وزیری بازرگان، وی را موظف به انجام رفراندوم تغییر نظام به جمهوری اسلامی، تشكیل مجلس مؤسسان (خبرگان) برای تصویب قانون اساسی، برگزاری انتخابات مجلس شورا طبق قانون اساسی جدید و انتخاب هیأت وزیران بدون در نظر گرفتن روابط حزبی كردند. در متن حكم آمده است: بنا به پیشنهاد شورای انقلاب، بر حسب حق شرعی و قانونی ناشی از آراء اكثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران كه طی اجتماعات عظیم نسبت به رهبری جنبش ابراز شده است، جنابعالی را مأمور تشكیل دولت موقت می‌نمایم.
* مهندس بازرگان پس از قرائت حكم نخست وزیری گفت: خدای برگ را شكر می‌كنم كه چنین اعتبار و حسن شهرتی را كه به هیچوجه اهلیت و لیاقت آن را نداشتم، به من ارزانی داشته و همین موهبت الهی باعث شده كه آیت‌الله، ابراز اعتماد و ارجاع چنین مأموریتی را به بنده عنایت بفرمایند و همچنین تشكر از ملت ایران می‌كنم.
* حضرت امام در فرمایشات خود بعد از سخنان مهندس بازرگان به عنوان نخست وزیر، از مردم خواستند تا با تظاهرات آرام و از طریق مطبوعات، نظر خود را درباره دولت بازرگان ابراز نمایند. ایشان در یك مصاحبه قبل از قرائت حكم گفتند: مخالفت با این حكومت، مخالفت با شرع است.
* بازرگان پس از خروج امام از محل جلسه، در رابطه با تهدید بختیار در مورد نخست وزیری دولت موقت، گفت: از این اخطار نمی‌ترسیم، اگر تهدید می‌خواهند بكنند، به چیز دیگری ما را تهدید كنند. این چیز خیلی كوچكی است و اگر عملی شود، بنده شخصا خیلی ممنون می‌شوم؛ چون راحت می‌شوم.
* رادیو مسكو برای اعلام نخست وزیری بازرگان برنامه خود را قطع كرد.
* بختیار گفت: هر كس اكثریت داشت، حكومت می‌كند.
* آسوشیتد پرس: با توجه به اینكه شانس موفقیت بختیار روز به روز كمتر می‌شود، سخنگوی وزارت خارجه آمریكا به ابراز حمایت ملایم از بختیار بسنده كرد.
* بنا به نوشته مجله تایم: سالیوان، سفیر آمریكا در ایران، از همكاران خود خواسته است كه با مخالفان رژیم گفتگو كرده، سیاست آمریكا را برای آنان تشریح كند.
* رییس سازمان سیا اعراف كرد كه در رابطه با پیش بینی مسائل ایران، این سازمان ناكام بوده است. وی گفت: چیزی كه ما پیش بینی نمی‌كردیم، این بود كه یک مرد هفتاد و هشت ساله كه مدت چهارده سال در تبعید بود، این نیروها را به هم پیوند زند.
* كیسینجر گفت: بیم آن می‌رود كه انقلاب اسلامی به سایر كشورها سرایت كند و گناه این حركت، متوجه هدف توخالی حقوق بشر است.
* آیت‌الله گلپایگانی بازگشت حضرت امام به میهن را به ایشان تبریك گفت.
* آیت‌الله گلپایگانی با صدور پیامی خطاب به ارتش، از فرماندهان نظامی خواست تا از رویارویی و مقابله با انقلاب اسلامی بپرهیزند.
* چند وزارتخانه، از جمله وزارت آموزش و پرورش، امور اقتصاد و دارائی، بهداری و دادگستری، توسط نیروهای ارتش اشغال شد.
* حزب توده از شورای انقلاب اسلامی اعلام پشتیبانی كرد.
* سازمان چریك‌های فدایی خلق، در مخالفت با شورای انقلاب گفت: شورای انقلاب باید توسط میلیون‌ها اعتصاب كننده تشكیل شود. گفتنی است كه این گونه سازمان‌ها كه تنها خود را قیام خلق می‌دانند، اعتماد و حمایت میلیونی مردم از حضرت امام را ندیده گرفته و به دنبال جایگاهی در آینده نظام برای خود هستند.
* بیست و دو نماینده دیگر مجلس شورا، استعفا دادند.
* در تظاهرت مردم آغاجاری، عده‌ای به شهادت رسیدند.
* غلامرضا كیانپور، وزیر اسبق اطلاعات و دادگستری و استاندار آذربایجان غربی و اصفهان، بازداشت شد.
* هشت هزار یهودی از ایران به اسرائیل رفتند.
منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی ایران



رویدادهای 15 بهمن 

15 بهمن 1357
* حضرت امام خمینی طی یك سخنرانی جوانان را به ادامه تظاهرات و اعتصابات فرا خواندند.
* به دنبال جلسه روز گذشته شورای انقلاب ـ كه نخست وزیری دولت موقت به مهندس بازرگان پیشنهاد شده بود ـ این شورا برای گرفتن جواب از وی تشكیل جلسه داد. بازرگان درباره این جلسه می‌گوید: ابتدا پس از تشكراز حسن ظن آقایان، گفتم «اگر بنده را نامزد نخست وزیری نمایید با علم و اطلاع از افكار و اخلاق و سوابقم خواهد بود... همه می‌دانید كه من معتقد به دمكراسی و مشورت و اعتقاد به دیگران هستم و از تندی و تعجیل احتراز دارم و علاقمند به مطالعه و علم تدریجی هستم. حال اگر با این سوابق و شرایط قبولم دارید، پیشنهاد فرمایید.» عكس‌العمل مثبت یا منفی در مجلس ندیدم. سكوت و قبولی و اصرار مجدد آقایان روحانی عضو شورا و امام در برابر شرایط و اتمام حجت من باعث تعجبم شد و انتظار آن را نداشتم.
* شاپور بختیار گفت: درهای مذاكره با آیت‌الله خمینی همچنان باز است ... جمهوری اسلامی برای من مجهول است. وی افزود كه من نه با شاه و نه با (امام) خمینی سازش نمی‌كنم و اجازه تشكیل دولت موقت را به او (امام خمینی) نمی‌دهم.
* رادیو عدن: عده زیادی از افسران پایگاه هوایی همدان، در پایگاه بازداشت و زندانی شدند.
* وزرای خارجه آمریكا و انگلیس طی دیدار دیوید اوئن از آمریكا، در مورد اوضاع ایران به گفتگو نشستند. بغداد نیز با اعزام هیأتی به عربستان، به بررسی اوضاع ایران و منطقه پرداخت.
* ژنرال هایزر، فرستاده ویژه آمریكا به ایران، با اتمام مأموریت حساس خود و مذاكرات مكرر با مقامات ایرانی، عازم آمریكا شد. سخنگوی وزرات خارجه آمریكا گفت: هایزر سعی كرد تا نظامیان ایران از بختیار حمایت كنند. وی به این علت ایران را ترك كرد كه اقامت وی به احساسات ضد آمریكایی در ایران دامن می‌زد.
* بنا به گزارش دولت آمریكا، ایران به علت كمبود مالی در اثر از دست دادن فروش نفت، قرارداد ده میلیارد دلاری خرید اسلحه از آمریكا را لغو كرد. گفتنی است چون امریكا نظام سلطنتی ایران را در خطر می‌دید، فروش این سلاح‌ها، از جمله چندین فروند آواكس را به مصلحت خویش نمی‌دید. لذا یكی از مأموریت‌های هایزر، بر هم زدن این قرارداد به نحوی بود كه آمریكا متضرر نشود.
* خانواده‌های همافران و درجه‌داران بازداشتی و نیروی هوایی، با تجمع در دادگستری به عنوان اعتراض به دستگیری آنها،‌ خواهان آزادی این همافران شدند.
* همافران نیروی هوایی در بهبهان به عنوان طرفداری از امام خمینی، دست به راهپیمایی زدند.
* از سوی آیت‌الله گلپایگانی ، اعلامیه‌ای خطاب به نمایندگان مجلس، هیأت دولت و امراء ارتش، منتشر شد.
* آیت‌الله سیدمحمدباقر صدر با ارسال نامه‌ای از عراق برای حضرت امام، از مبارزات ملت ایران حمایت كرد.
* به مناسبت ورود حضرت امام به ایران، از سوی آیت‌الله مرعشی نجفی تلگرامی برای ایشان ارسال شد.
* خبرگزاری فرانسه: آیت‌الله شریعتمداری اظهار داشت: اختلاف جزئی بین آیات عظام با مذاكره مرتفع خواهد شد.
* دولت بختیار برداشت از پس‌انداز و سپرده‌های بانكی مردم را محدود كرد.
* یك خبرگزاری ژاپنی گزارش داد: یك نماینده از سوی امام خمینی، با برژنف در بلغارستان، ملاقات و گفتگو كرده است.
تذكر: برژنف از سیزدهم تا هفدهم ژانویه 1979، مطابق با بیست و سوم دی ماه 1357، در بلغارستان بسر می‌برده است.
* شهردار تهران در حضور حضرت امام استعفا كرد. امام سپس وی را مجددا به عنوان شهردار منصوب كردند. جواد شهرستانی از سوی دولت بختیار ممنوع‌الخروج شد.
* گروهی از نمایندگان مستعفی مجلس شورا با حضرت امام دیدار كردند.
* رادیو لندن: از تظاهرات دیشب تهران هیچ گزارشی كه حاكی از برخورد مردم با نظامیان باشد، نرسیده است.
* دو تن از وزرای سابق به نام‌های عبدالمجید مجیدی و هوشنگ نهاوندی، توسط فرمانداری نظامی بازداشت شدند.
* خسرو قشقایی پس از بیست و پنج سال تبعید در آمریكا، به ایران بازگشت. وی یكی از رهبران ایل قشقایی است.
منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی ایران



رویدادهای 14 بهمن 

14 بهمن 1357
* حضرت امام طی یك مصاحبه مطبوعاتی در مدرسه رفاه اعلام كردند: شورای انقلاب حكومت موقت تعیین خواهد شد و حكومت موقت، موظف خواهد بود كه مقدمات رفراندم را تهیه كند. همچنین قانون اساسی كه تدوین شد، به آراء عمومی گذاشته می‌شود. ایشان دولت بختیار را غیرقانونی اعلام كردند و گفتند: كاری نكنید كه مردم را به جهاد دعوت كنم.
* در پی جلسه اعضای شورای انقلاب با حضور امام خمینی، به پیشنهاد اعضا و موافقت امام، مهندس مهدی بازرگان برای نخست وزیری دولت موقت انتخاب شد.
* مهندس بازرگان درباره انتخابش به نخست وزیری دولت موقت اظهار داشت در پی تشكیل جلسه شورای انقلاب در روز 14/11/57، آقای (امام) خمینی ما را مخاطب قرار داده پرسیدند برای نخست وزیری چه كسی را تعیین كنیم؟ ... نمی‌دانم آقای مطهری بود یا یكی دیگر از روحانیون شورای انقلاب كه مرا پیشنهاد كرد. در هر حال نظر عموم روی من رفت و اگر كسی موافقت نداشت، حرفی نزد. آیت‌الله خمینی تبسم و اظهار خوشوقتی كرده، گفتند به این ترتیب خیالم از دو طرف راحت شد. ظاهرا منظور ایشان از دو طرف، ملیون و روحانیون بود.
تذكر: حضرت امام مدت‌ها پس از استعفای بازرگان چندین بار در سخنرانی‌های خود گفتند: كه انتخاب بازرگان اشتباه بود و من قلبا به این امر راضی نبودم.
* مشتاقان زیارت امام خمینی در مقابل محل اقامت ایشان تجمع كردند. یونایتد پرس جمعیت مشتاق را بالغ بر چهار و نیم میلیون برآورد كرد.
* خبرگزاری فرانسه: بختیار در مصاحبه با لوماتن گفت: بعضی اوقات صبر بهترین تاكتیك است و اگر آیت‌الله خمینی بخواهد در شهر مقدس قم دولت پیشنهادی خود را به وجود آورد، به او اجازه خواهم داد تا دولتی شبیه به واتیكان تأسیس كند.
* دستور آزادی سیصد و پنجاه زندانی محاكم نظامی صادر شد.
* تظاهرات مردم در برخی از شهرستان‌ها بدون درگیری با مأموران انجام شد.
* دانشجویان ایرانی با حمله به سفارتخانه‌های ایران در آمریكا، لبنان و استرالیا، نسبت به رژیم سلطنتی ایران ابراز انزجار كردند.
* چهل تن دیگر از نمایندگان مجلس از مقام خود استعفا دادند.
* روزنامه الوطن العربی نوشت: یك ژنرال ارتش به ملاقات شاه در خارج از كشور رفت.
* از سوی یاسر عرفات، پیام تبریكی خطاب به حضرت امام ارسال شد.
* آسوشیتد پرس گزارش داد: واكنش كشورهای اسلامی در مقابل بازگشت آیت‌الله خمینی متفاوت بوده است. سادات در مصر گفت: او هیچ آیت‌اللهی در مصر نخواهد داشت. مطبوعات سعودی در این مورد سكوت اختیار كرده‌اند و رژیم بغداد نیز تاكنون موضعی اتخاذ نكرده است تنها قذافی گفت:به محض درخواست كمك از بذل آنچه در امكان دارد، دریغ نخواهد كرد.
* به مناسبت ورود حضرت امام به ایران، مراسم جشنی در كشور لیبی بر پا شد.
منبع:مرکز اسناد انقلاب اسلامی




دسته بندی : مناسبت ها ,  سیاسی , 



تعداد صفحات : 73

 | ... |  4 |  5 |  6 |  7 |  8 |  9 |  10 |  ... |