گفت فقط دعا کنید پدرم شهید بشه
خشکم زد.
گفتم پسرم این چه دعاییه؟
گفت:آخه بابام موجیه
گفتم خوب انشاالله خوب میشه، چرادعاکنم شهید بشه؟
آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو 
و مادر و برادر رو کتک میزنه
امامشکل مااین نیست
گفتم: پسرم پس مشکل چیه؟
گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه کاری کرده
شروع میکنه دست وپاهای همهمون را ماچ میکنه ومعذرت خواهی میکنه
حاجی ماطاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.
حاجی دعاکنید پدرم شهید بشه وبه رفیقاش ملحق بشه...





دسته بندی : معرفی شهید ,  بخش دینی و مذهبی , 
برچسب ها : جانباز ,  موجی ,  شهید ,  دفاع مقدس , 


دانشجوی گرامی

با سلام

اینك كه در سایه الطاف الهی و با عبور هوشمندانه از آزمون سراسری و قبولی در دانشگاه ، مجال حضور در این عرصه علمی ، فرهنگی برایتان فراهم گردیده ، ضمن همراهی ، همقدمی فرهیختگان و دانشگاهیان ، برای حصول تائیدات عالی در مسیر دانش و پژوهش عزم خود را جزم كرده اید ترقی و تعالی  روز افزون شما را از خداوند منان مسئلت می نمایم.

 

دكتر سید محمد جواد موسوی بهار

مدیر ستاد شاهد و امور ایثارگران دانشگاه علوم پزشكی همدان




دسته بندی : معرفی ستاد , 


نامه ای به خدا که به واقعیت پیوست !!!

موضوع: نامه ای به خدا

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دوروبر حجره های طلبه ها می گشت و از توی آشغال های آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود. مضمون این نامه : بسم الله الرحمن الرحیم خدمت جناب خدا ! سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم. از آن جا که شما در قران فرموده اید : "ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها" «هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین. در جای دیگر از قران فرموده اید : "ان الله لا یخلف المیعاد" مسلما خدا خلف وعده نمیکند. بنابراین اینجانب به جیزهای زیر نیاز دارم : ۱ - همسری زیبا ومتدین ۲ - خانه ای وسیع ۳ - یک خادم ۴ - یک کالسکه و سورچی ۵ - یک باغ ۶ - مقداری پول برای تجارت ۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.   مدرسه مروی-حجره ی شماره ی ۱۶- نظرعلی طالقانی       نظرعلی بعد از نوشتن ..... نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید،مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی   "نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست" ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید: نامه ای که برای خدا نوشته بودند،ایشان به ما حواله فرمودند .پس ما باید انجامش دهیم. و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود.

"نحوه پاسخ خداوند به دعا ها"

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:

او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد...

او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد...

او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد...

شخصی را به جهنم می‌بردند.

در راه بر می‌گشت و به عقب خیره میشد.

ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید.

فرشتگان پرسیدند چرا؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد .. او امید به بخشش داشت


منبع:سایت کلوب




رابطه معنویت و برکت

آن گاه که در سایه سار معنویت و تقوا، برکات معنوی بر مردم باریدن گیرد، برکت های مادی نیز کم کم رخ می نمایند و در این گونه موارد ظاهر می شوند:
1.
فزونی در نان و غذا: رسول خدا(ص) می فرماید: «گرده ها و قرص های نان خود را کوچک بگیرید؛ زیرا با هر قرص کوچک نانی، برکت وجود دارد
».
2.
برکت در مال: با بخشش و انفاق مال، برکت مال فزونی می یابد و علی(ع) هم در اهمیت این امر می فرماید: «برکة المال فی الصدقه
».
3.
فرزند صالح: داشتن فرزندان صالح، از مظاهر خیر و برکت است. امام باقر(ع) درباره خیرآوری فرزند می گوید: «هیچ فرزندی بر عبدالمطلب هدیه نشد که برکتش از علی(ع) بیشتر باشد؛ مگر پیامبر خدا(ص)». این برکت ها در سایه عبادت و حق گرایی و وظیفه شناسی تداوم می یابد. دعا و ارتباط با خداوند، برکت های زندگی را زیاد می کند. احترام به بزرگ ترها نیز در افزایش رزق و روزی تأثیرگذار است. در برخی روایت ها آمده است: «سه چیز است که در آن برکت وجود دارد: معامله مدت دار، قرض به هم دادن و مخلوط کردن گندم و جو برای مصرف خانه، نه برای فروش».





دسته بندی : بخش دینی و مذهبی , 



آیت الله هادوی تهرانی با اشاره به جایگاه دعا نزد اهل بیت(ع) و تأکید بر اینکه بیان مطالب خرافی و اطلاعات نادرست از آفات مجالس دعا هستند، برخی عوامل تأثیرگذار در اجابت دعا و دلیل اینکه بعضی امور بدون دعا محقق نمی‌شوند را تشریح کرد .

صلوات

آیت الله مهدی هادوی تهرانی مدرس عالی درس خارج فقه و اصول حوزه علمیه قم  در مورد نقش دعا در آرامش بخشی انسان گفت: اگر انسان با وجود قادر حکیم و عالم رحیم ارتباط پیدا کند به صورت طبیعی آرامش دارد چون احساس می‌کند تحت حمایت یک قدرت لایزال قرار گرفته است، دعا در واقع ارتباطی است که بنده با خدا برقرار می‌کند.

وی افزود: خدا دائم بر همه امور بندگان احاطه دارد و چیزی نیست از زندگی بنده که از خدا مخفی بماند که نیاز به گفتن بنده باشد اما این ارتباط باعث توجه بنده به خدا خواهد شد، وقتی شخص دعا می‌کند به خدا توجه پیدا می‌کند که این توجه قابلیتی را ایجاد می‌کند تا فیض الهی که لایزال و لامتناهی است متوجه این شخص شود و این شخص ظرفیت این فیض را می‌یابد.

 





محققان به تازگی دریافته اند که پوست بدن از قابلیت دیدن نور برخوردار است زیرا در آن عوامل گیرنده نور موجود در شبکیه چشم را کشف کرده اند که با القای تولید رنگدانه های بیشتر، از پوست در برابر پرتوهای مخرب فرابنفش محافظت می کند.

زمانی که به زیر نور خورشید قدم می گذارید، تنها چشمان شما نیستند که نور خورشید را می بینند، پوست نیز از گیرنده های نوری مشابه گیرنده های شبکیه چشم برخوردار است تا بتواند در برابر آسیبهای ناشی از پرتوهای فرابنفش واکنش سریع محافظتی از خود نشان دهد.

پوست پس از دیدن نور با تولید ملانین، رنگدانه ای که از DNA در برابر پرتوهای خطرساز فرابنفش محافظت می کنند، رنگ می گیرد.

در حال حاضر مشخص شده است که یکی از ترکیبات پرتوهای فرابنفش به نام UVB میزان تولید ملانین را چند روز پس از قرارگیری در معرض نور خورشید افزایش می دهد زیرا پوست می خواهد از DNA در برابر فرابنفش نور دریافتی محافظت کند. اما نوع دیگر که UVA نام دارد پس از چند دقیقه می تواند تولید رنگدانه ها را افزایش دهد.

محققان دانشگاه براون می گویند دلیل این پدیده را می دانند. این محققان ژنهای موجود در ملانوسیتها، سلولهای مسئول تولید ملانین را تجزیه و تحلیل کرده و دریافتند که سلولها توانایی تولید رودوپسین را نیز دارند، ماده شیمیایی حساس به نور که در شبکیه چشم نیز یافت می شود.

زمانی که محققان نور UVA را به ملانوسیتها نشان دادند شاهد افزایش میزان تولید ملانین شدند. طی دوره ای 24 ساعته میزان تولید رنگدانه ها پنج برابر شد. همچنین از کار انداختن ژنهای مسئول ساخت رودوپسین در ملانوسیت منجر به مسدود شدن واکنش سریع سلولها در برابر UVA می شود.

از این رو محققان می گویند افزایش سریع رنگدانه های پوستی و تیره شدن آن می تواند از پوست در برابر آسیبهای DNA محافظت کند.

با این همه محققان دانشگاه کوئینزلند بر این باورند اگرچه توانایی دیدن نور در پوست به معنی بالاتر بودن میزان محافظت پوست در برابر آسیبهای فرابنفش است اما تیره شدن سریع نور نمی تواند در برابر سوختگی ها و آسیبهای DNA ناشی از پرتو فرابنفش از پوست محافظت کند.




دسته بندی : بخش علمی , 


 

                                   شیعه شویم؟

اشاره:

تشیع، یک مسلک کلامی همچون اعتزال نیست، تا از آغاز و علل پیدایش آن بحث کنیم، از یکی از حوادث هم پدید نیامده است، مثل خوارج، بلکه تشیع، عبارت است از اعتقاد به استمرار رهبری اسلامی در قالب «وصایت» برای امام علی‌علیه السلام و خاندان او. این، اساس وروح تشیع است.

اعتقادات دیگر شیعه در اصول و فروع، نقشی در صدق تشیع به صورت اثبات و نفی ندارد. بنای تشیع بر همان عقیده به تداوم رهبری اسلامی در قالب وصایت برای علی‌ علیه السلام است.

این تفکّر، به دست مبارک پیامبرصلی الله علیه وآله در حال حیاتش پی نهاده شد، گروهی از مهاجران و انصار نیز در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله آن را پذیرفتند و پس از رحلت آن حضرت نیز بر همان عقیده باقی ماندند. گروهی دیگر از تابعین هم به آنان اقتدا کردند و اعتقاد به این اصل، از همان زمان‌های گذشته تا کنون تداوم یافته است.

بنابراین، تشیع تاریخی جز تاریخ اسلام و مبدأیی جز آغاز ظهور اسلام ندارد و اسلام و تشیع دو سوی یک حقیقتاند و دو همزادند که با هم به دنیا آمده اند.

 

دلیل بر این حقیقت به نحو اختصار عبارت است از:

أ. بیان فضایل علی‌علیه السلام.

پیامبر اعظم‌صلی الله علیه وآله در طول زندگی خویش بارها و در مناسبت‌های مختلف از فضایل و مناقب امام علی‌علیه السلام و از رهبری او برای امت اسلامی پس از پیامبر سخن گفته است و تاریخ مدوّن گواه این ادّعاست.

اینگونه اشاره به فضایل آن حضرت، سبب شد تا در زمان پیامبر خداصلی الله علیه وآله گروهی از اصحاب برگرد امام علی‌علیه السلام فراهم آیند و از او به عنوان برترین الگو برای فضایل برجسته و مناقب نیک پیروی کنند.

 

ب. حدیث آغاز دعوت.

پیامبر اکرم‌ صلی الله علیه وآله برای هدایت مردم از بت پرستی به توحید بر انگیخته شد. ابتدا سالها دعوت سرّی و تبلیغ پنهانی داشت، تا آنکه آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ اْلأَقْرَبِینَ» 1(خویشاوندان نزدیکتر خود را بیم بده) نازل شد. پیامبر خدا چهره‌های سرشناس بنیهاشم را دعوت کرد و پیامبری خویش را بر آنان عرضه نمود و فرمود:

«کدام یک از شما به من ایمان می‌آورید و در این هدف یاریم می‌کنید، تا برادر، جانشین و وصّی من باشید؟».

جز علی‌علیه السلام کسی بر نخاست. دعوت خویش را دوباره و سه باره تکرار کرد، در هر بار کسی دعوتش را اجابت نمیکرد و تنها علی‌علیه السلام بود که برمیخاست و آمادگی خویش را برای پشتیبانی پیامبرصلی الله علیه وآله اعلام می‌کرد. آنگاه پیامبر خداصلی الله علیه وآله فرمود: «این، برادر، وصیّ و جانشین من در میان شماست، از او بشنوید و فرمانبرداری کنید.» 2

تشیع تاریخی جز تاریخ اسلام و مبدأیی جز آغاز ظهور اسلام ندارد و اسلام و تشیع دو سوی یک حقیقتاند و دو همزادند که با هم به دنیا آمده اند

ج - حدیث منزلت.

تاریخ نگاران و راویان آورده اند: پیامبر خدا صلی الله علیه وآله همراه مردم به جنگ تبوک عزیمت کرد. علی‌علیه السلام عرض کرد: من هم همراه شما بیایم؟ فرمود: نه. علی‌علیه السلام گریست. پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به او فرمود:

«آیا نمی‌خواهی نسبت به من، همچون هارون نسبت به موسی باشی، جز اینکه پس از من پیامبری نیست؟ سزاوار نیست من بروم، مگر آنکه تو جانشین من باشی» 3

استثنای پیامبرصلی الله علیه وآله میرساند که جز نبّوت، همه منصب‌هایی که هارون داشته است، برای علی‌علیه السلام ثابت است.

مباهله

د. اعلان برائت از مشرکین.

چون آیاتی از سوره توبه نازل شد که در آنها امان از مشرکان برداشته شده بود، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله آن آیات را به ابو بکر آموخت و او را همراه چهل مرد به سوی مکه فرستاد تا آن‌ها را روز عید قربان به گوش مردم برساند. امّا جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و عرض کرد: «آن‌ها را از سوی تو، جز خودت یا مردی از خاندانت ابلاغ نمیکند.».

و این سبب شد که پیامبرصلی الله علیه وآله از علی‌علیه السلام بخواهد که این مسئوولیت را بر عهده گیرد و فرمود:

«خود را به ابو بکر برسان و آیات را از دست او بگیر، و با آنها عهد و پیمان مشرکان را به سویشان بیفکن» یعنی آیات برائت را بر مردمی که از اطراف حجاز می‌آیند بخوان. 4

 

ه. مشارکت در مباهله.

چون مسیحیان نجران از پرداخت جزیه امتناع کردند، با پیامبرصلی الله علیه وآله توافق کردند که مباهله کنند. از سوی خدا فرمان انجام مباهله فرود آمد: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ»5 «بگو بیایید فراخوانیم فرزندانمان و فرزندانتان را، زنانمان و زنانتان را و خودمان وخودتان را پس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.».

پیامبر خدا صلی الله علیه وآله علی و فاطمه و حسن وحسین‌علیهم السلام را فراخواند و فرمود: «خدایا، اینان خاندان مناند» و در آن لحظه خطیر دیگران را شرکت نداد و به سوی دیگران روی نیاورد، گویا بر روی زمین کسانی جز آنان شایسته آمین گویی به دعای پیامبرصلی الله علیه وآله نبودند.

بنابراین، تشیع همان اسلام و روی دیگری از آن است و اشاره به یک اصل اسلامی دارد و آن اینکه رهبری حکیمانه و هدایت علمی، با نصب پیامبر خداصلی الله علیه وآله در وجود علی‌علیه السلام متمرکز است. هر کس این حقیقت را درک کند، شیعه و پیرو علی‌علیه السلام می‌شود. آنان در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله به عنوان شیعه علی‌علیه السلام شناخته شدند و پس از وفات پیامبر هم بر همین باور باقی ماندند و گروه‌هایی از تابعین و تابعانِ تابعین پیرو آنان شدند تا به امروز

و. حدیث غدیر.

حدیث غدیر از احادیث متواتر است که صحابه و تابعین در هر عصر و نسل آن را نقل کردهاند. اکنون در صدد ذکر منابع و اثبات تواتر آن نیستیم، بلکه می‌خواهیم بگوییم آن حادثه مهم در تاریخ اسلام و سخن پیامبر بزرگوارصلی الله علیه وآله برفراز جهاز شتران که فرمود: «مَن کنت مَولاه فهذا علی مولاه» (هر که را من مولا و سرپرست بودم، علی مولای اوست)، سبب شد که گروهی از مهاجران و انصار برگرد علی‌علیه السلام به عنوان محور هدایت و رهبری پس از پیامبر گرد آیند.

حسّان بن ثابت، شاعر زمان پیامبر نیز سخن پیامبر را در شعر خود آورد. 6

 

نتیجه بحث

نبوت و ولایت

این حوادث مهم در زندگی علی‌علیه السلام نشان میدهد که پیامبر خداصلی الله علیه وآله او را به خاطر شایستگیها و توانمندی‌های منحصر به فردش، انسانی شایسته رهبری حکیمانه پس از رحلت خویش میشناخت از همین رو، جمعی از مهاجران و انصار، به و یژه آنان که در دل کینه‌ای از او نداشتند، پیرو او شدند و این گروه با عنوان «شیعه علی» شناخته شدند.

بنابراین، تشیع همان اسلام و روی دیگری از آن است و اشاره به یک اصل اسلامی دارد و آن اینکه رهبری حکیمانه و هدایت علمی، با نصب پیامبر خداصلی الله علیه وآله در وجود علی‌علیه السلام متمرکز است. هر کس این حقیقت را درک کند، شیعه و پیرو علی‌علیه السلام می‌شود. آنان در زمان پیامبرصلی الله علیه وآله به عنوان شیعه علی‌علیه السلام شناخته شدند و پس از وفات پیامبر هم بر همین باور باقی ماندند و گروه‌هایی از تابعین و تابعانِ تابعین پیرو آنان شدند تا به امروز.

گروهی از مؤلفان نیز به این حقیقت تصریح کردهاند. نوبختی می‌گوید: شیعه، پیروان علی بن ابی طالب‌علیه السلام هستند که به «شیعه علی» نامیده میشوند، چه در زمان پیامبر و چه پس از او، و با پیوستگی به آن حضرت و عقیده به امامت او معروفند. 7

ابو الحسن اشعری گوید: از این رو به آنان «شیعه» گفته شده که پیرو علی‌علیه السلاماند و او را بر اصحاب دیگر پیامبر خداصلی الله علیه وآله مقدم میدارند. 8

شهرستانی گوید: شیعه آنانند که به خصوص پیرو علی‌اند و بر اساس نصّ و وصیت، معتقد به امامت و خلافت اویند. 9

گرد آمدن عده‌ای از مهاجران و انصار - که خداوند دلشان را برای تقوا آزمود - پیرامون علی‌علیه السلام پس از شنیدن این روایات برانگیزاننده و مشهور شدن جمعی به «شیعه علی» در عصر رسالت، در پی آن توصیفاتی که درباره علی‌علیه السلام بود، امری طبیعی است و شگفت نیست که اسلام و تشیع، دو همزاد به شمار آیند که با هم زاده شدند و تا پایان جهان نیز با هم خواهند بود.

دو نکته قابل بحث و بررسی مانده است:

1. جدایی شیعه از دیگران.

2. پیشگامان تشیع در صدر اسلام.

در نوشتار آتی –ان شاء الله - به بررسی این دو موضوع خواهیم پرداخت.

 

منبع: سیمای عقاید شیعه، آیت الله سبحانی


1 . شعراء: آیه 214.

2 . مسند احمد، ج1، ص111؛ تاریخ طبری، ج2، ص62 ـ 63، و منابع دیگر.

1 . صحیح بخاری، ج5، باب فضائل اصحاب پیامبر9، باب مناقب علی7، ص 24.

2 . تفسیر طبری، ج10، ص47؛ تفسیر در المنثور، ج4، ص122 و منابع دیگر

3. آل عمران: 61

4. وقال له قم یا علیّ فانّنی رضیتکَ مِن بعدی اماماً وهادیاً.

 5 . فرق الشیعه، ص17.

6 . مقالات الاسلامیین، ج1، ص65.

7. شهرستانی، الملل والنحل




دسته بندی : بخش فرهنگی , 


لشگر عاشورا درهر عملیاتی که شجاعانه وارد میدان می شد ، سخت ترین محورهای عملیات را برای نبرد انتخاب می کرد ؛

تاآخرین نفس می جنگید وبرای همین هم نام عاشورا و نام باکری خواب از چشم نیروهای دشمن می گرفت . عملیات خیبر از عملیاتی بود که لشکر عاشورا ، فداکاری زیادی از خود نشان داد و جزایر مجنون را در زیر آتش سهمگین دشمن حفظ کرد . البته برای این مقاومت ،تاوان سنگینی هم پرداخت . معاون لشگر ، حمید باکری و عده ای از فرماندهان گردانها شهید شدند . عده ای دیگر نیز با تن هایی مجروح ،میدان نبرد را ترک کردند .
ماهها از عملیات خیبر می گذشت وآقا مهدی شب و روز کار می کرد ومی خواست لشگر را برای عاشورایی دیگر آماده کند .آقا مهدی روزی مرا به همراه سید مهدی حسینی که مسئول ستاد لشگر بود، صدا کرد و فهرست بلند بالایی به دستمان داد وگفت :«‌سلام مرا به این برادران می رسانیدومیگویید که مهدی گفت :‌من منتظر شما هستم !
فهرست را گرفتیم و به راه افتادیم . اسامی ‌،آشنا بودند . ما درعملیات خیبر پا به پایشان جنگیده بودیم و بیش ترشان درهمان عملیات مجروح شده بودند . طبق فهرست به شهرهای زنجان ،‌تبریز، اردبیل ، خوی ، وبعضی شهرهای دیگر سر زدیم وبه سراغ آن افراد رفتیم . هنوز آثار زخم در دست و پای اکثرشان دیده می‌شد . بعضیها هنوز عصا را زمین نگذاشته بودند . گروهی در بیمارستان بستری بودند و عده ای نیز سرو دستشان باند پیچی بود ….
به هرکس می رسیدیم ، بعد از احوالپرسی ،‌پیام آقا مهدی را می رساندیم :
ـ‌آقا مهدی سلام رساندند و گفتند :‌«‌منتظر شما هستم .اگر می توانید بیایید !»
نام آقای مهدی را که می‌شنیدند ، کاسه چشمشان پر از اشک می‌شد . همگی می دانستند که مهدی بعد از شهادت برادرش ،‌حتی به پشت جبهه نیامده بود .می دانستند که مهدی به دنبال هرکسی پیک نمی فرستد واکنون خبری هست که آنها را فرا خوانده است. می گفتند :‌«‌به روی چشم !» و مهلت می خواستند تاآماده شوند ..
عاقبت وقتی ماموریت ما تمام شد ، هرچه فکر می کردم ، نمی توانستم به خود بقبولانم کسانی که ما به دنبالشان رفته بودیم ، به عملیات برسند .تا این که کم کم بوی عملیات در ستاد لشگر پیچید و مسئولان لشکر شروع به آماده سازی عملیات کردند . نیروها ، سازماندهی می شدند . منطقه عملیاتی آماده می شد . گردان خط شکن ،‌آخرین مراحل آموزش را پشت سر می گذاشتند و ما چشم به راه بودیم … اما انتظارمان زیاد طول نکشید . یاران عاشورایی لشکر عاشورا، یکی یکی از راه می رسیدند وهرروز چند نفر به تعداد آنها اضافه می شد . با این که خیلی از آنها هنوز زخم برتن داشتند ، با شور واشتیاق خودرابرای نبردی دیگر آماده می کردند .
حالا ، همه یاران خود را رسانده بودند. عملیات بدر در پیش بود و ماه لشگر عاشورا در میان هاله ای از سربازان وفادارش احاطه شده بود . چهره دوست داشتنی وآرام او دل های زیادی را اسیر خودکرده بود . همیشه قبل از عملیات وقتی سخنرانی اوشروع می شد ، اطرافیانش نگران پایان سخنرانی بودند . چون می دانستند ،همین که حرفش را تمام کند ، بسیجی هایی که به دورش حلقه زده اند ، هجوم می‌آورند و پیکرش را غرق بوسه میکنند . باید دوره اش می کردند تاهجوم جمعیت صدمه ای به او نزند . از بالا که نگاه میکردی ، درمیان حلقه بسیجی ها ، مهدی باقدی که برای ایستادن بسیار مناسب بود ، آخرین سفارش هایش را می کرد :
ـ هرکس که ممکن است در میدان رزم دستش بلرزد و زانوهایش سست شود ، بهتر است در عملیات شرکت نکند .شرکت در این عملیات ، به کسانی نیاز دارد که آماده اند تا در راه خدا از هستی خود بگذرند ؛ مثل همراهان حسین (ع) در صحرای کربلا ..‌قافله از جان گذشتگان است . هرکس از جان گذشته نیست ، با ما نیاید ..
سخنان مهدی به این جا رسید ، غوغایی از صدای الله اکبر در دشت پیچید وهمه به سوی جایگاه هجوم آوردند ودر یک چشم به هم زدن ، او در میان بسیجی ها گم شد .
هرکس می خواست بوسه ای نثارش کند؛ یکی پیشانی اش را می‌بوسید ، یکی صورتش را ؛‌یکی شانه ودیگری دستش را.آنان که نتوانسته بودند ببوسند ، دستی به پیراهنش می‌کشیدند و با حسرت نگاهش میکردند …
بین لشکرهای دیگر ،افراد لشکر عاشورا معروف به بچه های مهدی بودند . مثلاً می گفتند :‌« بچه های مهدی ،‌فلان منطقه را گرفتند . بچه های مهدی ،‌فلان عملیات را انجام دادند و..»
در اولین شب عملیات بدر ، بچه های مهدی آتش بازی بزرگی به راه انداختند و بعد از شکستن خط دشمن در ساحل رود دجله سنگر گرفتند . از آن سوی رودخانه هم نیروهای عراق هرچه آتش داشتند ، بر ساحل رودخانه می ریختند تا بچه های مهدی را عقب برانند . در مرحله دوم عملیات ، برای این که فشار دشمن کم شود ، باید تعدادی از نیروهای لشکر عاشورا با قایق از رودخانه می گذشتند وخود را به دشمن نزدیک می کردند .
برای همین ، اصغر قصاب ، علی تجلایی وچند نفر دیگر از فرماندهان به آن سوی رودخانه رفتند . بی سیم دائم خش خش می کرد و مهدی در گودالی که از انفجار یک بمب ایجاد شده بود ،مرتب با فرماندهان گردان تماس می گرفت .با این که همه چیز بخوبی پیش رفته بود ، ته دلش نگران بود ؛ نگران بچه هایش درآن سوی دجله . او رو کرد به کاملی و گفت : «‌با اصغر تماس بگیر .»
بی سیمچی دگمه گوشی را فشار داد و گفت :« اصغر ،‌اصغر ،مهدی !اصغر ،اصغر ، مهدی .»
ـ مهدی به گوشم .
ـ اصغرجان !‌چه خبر ؟
ـ‌آقا مهدی ؟ دشمن خیلی فشار می‌آورد . مهمات نداریم . نیروهای تخریب هنوز نرسیده اند . نیرو خیلی کم است . چه کار کنیم ؟
بی سیمچی گوشی را به مهدی داد وگفت :‌«‌صدا ،‌انگار صدای اصغر قصاب نیست .»مهدی گوشی را گرفت وگفت:«اللّه بنده سی،بی سیم را بده به خوداصغر قصاب.»
ـ‌آقا مهدی !‌اصغر قصاب رفته به موقعیت حمید !‌من تجلایی هستم . اگر کاری دارید ،‌بفرمایید.
مهدی گوشی بی سیم را رها کرد و در حالی که به نخل های آن سوی دجله خیره شده بود ،‌با خود زمزمه کزد :‌«‌لاحول ولا قوه الا بالله . اصغر هم رفت پیش حمید . اصغر هم رفت . اصغرم رفت …»
مهدی دیگر نمی توانست این سوی رودخانه بماند . احساس می کرد که درآن سو، بچه هایش چشم به راهش هستند.بند پوتین هایش را محکم کشید .شش نارنجک به فانسقه اش آویخت .سیلی محکمی در گوش اسلحه خواباند ؛ شترق . گلنگدن زد وگفت :‌«‌من باید به آن طرف سری بزنم و ببینم که چه خبر است !»
رضا تندروکه موتور قایق را روشن کرده بود ، پس از چند لحظه گفت:‌«‌قایق حاضره !»
مهدی پا در قایق گذاشت و زیر لب گفت :
« بسم الله الرحمن الرحیم !»
قایق تکانی خورد ، زوزه کشید ، نیم چرخی زد ومهدی را باخود برد . چند لحظه بعد ،‌این پیام از طرف قرارگاه به تمام فرماندهان واحد ها اعلام شد : « نگذارید آقا مهدی به آن سوی آب برود . اگر توجه نکرد وخواست برود ،‌به زور هم شده است ، دست و پایش را ببندید و مانع از رفتنش بشوید‌!»
اما در آن سوی آب ، هرکس می‌شنید که مهدی آمده است ، از شوق گریه می کرد . بعضی از نیروها آن قدر تیر اندازی کرده بودند که صورتشان از دود باروت مثل صورت شاگرد مکانیک ها سیاه شده بود . صدای صلواتی که به سلامتی آقا مهدی می فرستادند ،‌جان تازه ای به آنها می بخشید . دراین سوی آب ، جست وجوبرای یافتن آقا مهدی ادامه داشت . آخرین خبر این بود که فشار نیروی زرهی عراق لحظه به لحظه بیشتر می‌شود . علی ،‌دوست دوران مدرسه مهدی ،‌دلش بیشتر از هرکس دیگری شور میزد .
هر طور شده بود، باید مهدی را پیدا کرد . اما در کجا ؟
لحظه ای فکر کرد و مثل کسی که جواب معمایی را یافته باشد ،‌برقی در چشمانش درخشید و باخود گفت :‌
«‌نزدیک ترین جا به دشمن !‌مهدی حتما آن جاست .»
وقتی قایق علی زیر آتش شدید دشمن به ساحل آن سوی رودخانه رسید‌،‌پیاده شد و در گوش اولین کسی که دیده بود ،‌فریاد زد:‌«‌آقا مهدی را ندیدی ؟»
ـ چرا ، برو جلو . نیم ساعت پیش اینجا بود .
زمین هر لحظه با انفجار گلوله های توپ می لرزید و دود وغبار همه جا را فراگرفته بود .
کمی آن سوتر ، در آن فضای مه آلود ‌مهدی در کنار حسن آر پی جی نشسته بود و فریاد میزد :‌«‌بزن !‌معطلش نکن !»
اما هنوز دست حسن ماشه را فشار نداده بود که برخاک غلتید و سرش روی زانوی مهدی افتاد . مهدی آرام زانویش را از زیر سر او بیرون آورد . آرپی جی را برداشت و شلیک کرد . با انفجار تانک ، صدای تکبیر از هر طرف به گوش رسید . دو نفر با برانکارد رسیدند وحسن را برداشتند ودر میان گردو غبار از صحنه دور شدند . نگاه مهدی اطراف را می‌پایید. از یک نفربر دشمن ، چند نفر کلاه قرمز پیاده شدند . چند قدم آن طرف تر ، یک تیر بارچی بی سر ، روی تیر بار خود خمیده بود. مهدی به طرف تیر بار خیز برداشت . پیکری را که هنوز خون از آن جاری بود ،‌کنار کشید . نوار فشنگ شروع کرد به تاب خوردن و کلاههای قرمز مثل سیب های کرم خورده در خاک و خون غلتیدند..
علی همان طور که برای پیدا کردن همکلاسی دوران کودکی اش به هر طرف می دوید ، ناگهان درمیان گردوخاک بادیدن چهره ای آشنا در جا میخکوب شد . خودش بود . جلو رفت و با او دست داد .دست مهدی هرچندخاکی اما بگرمی همیشه بود. گرمی این دست او را به یاد روزهای برفی مدرسه انداخت؛
به یاد روزهایی که با هم از سرما می‌لرزیدند ؛به همدیگر گلوله برفی پرت می کردند . می دویدند ومی خندیدند وگرم می شدند . به یاد روزهایی که مهدی یک کاپشن نوخرید و آنرا فقط یک روز پوشید .
مهدی دست علی را محکم کشید وگفت: «‌بخواب زمین !»
اول صدای سوت خمپاره ،بعد انفجار . بعد از آن هم گردوخاک وتکه های آهن بودکه در هوا درخشیدند وبر زمین باریدند . از چشم های مهدی ،‌خستگی می‌بارید . چند روز می‌شد که نخوابیده بود .مثل شیشه بخار گرفته ای که خط خطی شده باشد،‌قطره های عرق ، صورت خاک آلودش را خط انداخته بود وگوشه لب های تشنه اش به هم چسبیده بودند . در حالی که به صورت علی خیره شده بود ،‌آرپی جی را برای یک شلیک دیگر آماده می کرد . علی حرفهایی را که در نگاه او بود ، حدس می زد. همیشه وقتی وضع دشواری پیش می‌آمد ، این گونه نگاه می کرد وبا لبخندی می گفت :‌« ببین آخر عمری به چه روزی افتادیم !»
نگاه ،‌همان نگاه بود؛‌اما حوصله حرف زدن نداشت .علی مانده بود که در آن وضع،آیا پیغام قرارگاه رابگوید یانه؟بالاخره به حرف آمد:آقا مهدی،این پیام از قرارگاه برای شماست!
هرچه زودتر به این سوی دجله برگردید . یک قایق در ساحل ، منتظر شماست . عجله کنید !
گوش مهدی این حرفها را شنید ؛‌اما چشم به تانکی داشت که هر لحظه نزدیک تر می‌شد . بی اعتنا از جا بلند شد . ضامن را فشار داد . انگشتش روی ماشه لغزید و صدایی مثل رعد درهوا پیچید وتانک در چند قدمی شعله ور شد .از آن سوی گردو خاک ها، صدای تکبیر آمد . مهدی فهمید که هنوز عده ای در اطرافش هستند .چهره اش به نشانه لبخند چین خورد وروبه علی کرد وگفت :‌‌« دیدی علی جان ! به به ! به به !»
علی دوباره پیغام قرارگاه را برای مهدی خواند :« ..قایق در ساحل منتظر شماست . عجله کنید !»
این بار مهدی حتی نگاهش نکرد . ناگهان چیزی به خاطر علی رسید . بی سیم را روشن کرد .
ـمهدی ، مهدی ،‌حمزه !
مهدی دستش را دراز کرد وگوشی را گرفت .
ـحمزه ،مهدی !
ـآقا مهدی سالمی ؟!
ـمگر قرار بود نباشم !
ـ همه نگرانند . زود بیا این طرف !
چشمهای مهدی به چند بسیجی افتاد که با عجله یک تیر بار را جلو می بردند . برای اینکه صدایش در میان انفجارها بهتر شنیده شود ،‌پشت گوشی فریاد زد :«‌بهتر است ناراحت من نباشید . اگرکشته شوم ، هستند کسانی که جایم را بگیرند .با این وضع نمی توانم بسیجی ها را این جا رها کنم و خودم به عقب بیایم . تا آخر با آنها هستم .تمام .»
ـ آقا مهدی …
مهدی گوشی را رها کرد .صدای نزدیک شدن یک تانک دیگر را شنید ه بود .با آرپی جی به طرف صدا برگشت . گوشی بی سیم که رها شده بود ،‌مدام تکرار می کرد .
ـمهدی ، مهدی …
کلید بی سیم را چرخاند . وقتی صدای آن قطع شد ،متوجه صدای دیگری در سمت راستش شد .یک دسته از افراد دشمن در حال پیشروی به طرف اوبودند . آرپی جی را آرام زمین گذاشت و یکی از نارنجکهای کمرش را مثل سیب در دست گرفت . ضامنش را کشید و با تمام توان به سوی آنان پرت کرد . هنوز صدای انفجار وداد وفریاد قطع نشده بود که باز صدای تانک توجه مهدی را جلب کرد . آر پی جی را برداشت . آن قدر نزدیک شده بود که نیازی به هدف گیری نبود. با اشاره انگشت مهدی ، تانک به توده ای از آتش و دود تبدیل شد و بی سیمچی هنوز التماس میکرد :‌«آقا مهدی ،تو را به ابوالفضل بیا برویم‌!‌برگرد !»
مهدی بدون توجه به التماس او ، دست در جیب پیراهنش کرد ، چند کارت شناسایی،‌تعدادی نقشه ومدارک ویک تکه کاغذ بیرون آورد .نقشه ها و مدارک را بسرعت پاره پاره کرد و به همراه کارت های شناسایی در آب دجله انداخت .اما لای آن تکه کاغذ را باز کرد ولحظه ای نگاهش کرد . دلش میخواست بازهم ساعتها به نقاشی آن درخت سیب خیره شود ؛‌اما فرصتی نبود . با خود فکر کرد :‌«‌اگر رفتنی شدم ، نباید دشمن بفهمد که یک فرمانده لشکر از ایرانی ها گرفته اند .نباید مدارک دست آن ها بیفتد !»
حالا افراد دشمن او را دیده بودند .باید جا عوض می کرد . به سمت چپ خود خیز برداشت . چند قدم آن طرف تر ، چهارنفر بسیجی در یک گودال سنگر گرفته بودند . اسم یکی از آنها رامی دانست . عباس بود . عباس که صدای نزدیک شدن تانک دیگری را می‌شنید ، با دستپاچگی پرسید :‌«‌من چه کار کنم ،‌آقا مهدی ؟»
مهدی خندید .نگاهش می گفت :«‌نترس .من اینجا هستم .»
اما صدای گرفته اش گفت :‌«‌آرپی جی حاضر کن ؛ الله بنده سی !»
باران گلوله ای که مثل تگرگ سربی می بارید ‌، هه را زمین گیر کرده بود .مهدی تمام قد ، درون گودال ایستاد و قبضه آر پی جی را محکم گرفت و رو به آن کوه آهنی شلیک کرد .‌آتش عقبه آر پی جی که مماس با لبه سنگر بود ، باعث شد که قارچی از گردو خاک به هوا بلند شود . از دیدن آتشی که در چند قدمی زبانه می کشید ، برق شادی در چشمان عباس وبسیجی های دیگر درخشید .اما ناگهان از شنیدن صدایی شوم به خود آمدند ؛صدایی مثل صدای شلاق ، در هوا فشه کشید . یک قطره خون از پیشانی مهدی روی چشم هایش چکید وبعد قطره ای دیگر … آرپی جی از دست مهدی رها شد و او آرام برخاک سجده کرد . لبهای تشنه اش نیمه باز مانده بود ؛‌نه از درد ، بلکه از خستگی . انگار قبل از آن که تیر تک تیر انداز را بر پیشانی اش احساس کند ، به خوابی عمیق فرورفته بود .
بچه های لشگر بی اختیار برسر زدند و شیون کردند . در این سوی دجله ، نگاهها به نخلستان غرق در آتش ودود خیره مانده بود . قایقی که قرار بود مهدی را باخود برگرداند ،هنوز از موج گلوله هایی که در آب منفجر می شدند ،تکان می خورد . ناگهان نگاهها در نقطه ای ثابت ماند . چند نفر پیکر خون آلودی را درون قایق گذاشتند و قایق با سرعت ، سینه آب را شکافت و از ساحل آتش دور شد. اگر از پیچ رودخانه می گذشتند ،‌چند لحظه دیگر این طرف بودند . اما درست سر پیچ رودخانه ، جسمی درخشان با صدایی گوش خراش به سمت قایق رها شد و ناگهان تن دجله لرزید ؛‌مثل دل همه کسانی که چشم به را ه مسافر آن قایق بودند . کپه ای از آتش مثل گردباد بر سطح آب پیچید و قایق و سرنشینانش را به آسمان کشید . قایق چند لحظه در آسمان تاب خورد و در هر بار ،‌تخته پاره ای از آن جدا شد . عاقبت ،کمی آن سوتر ، پیکر مهدی باکری مثل گلبرگهای پرپر شده ای که برآب شناور باشند ،آرام آرام پیچ وتاب خورد و به سوی دریا رفت .
این نوشته ها آخرین گفتگو هایی است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد کاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته :
در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمی کنم برگردم .
به نقل از شهید احمد کاظمی:
…مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟
گفتم: با سر
گفت: زودتر
آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.
با مهدی تماس گرفتم گفتم : چه خبرشده،مهدی؟
نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمی توانم.
از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب
مهدی می گفت نمی تواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.
نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.
گفتم((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))
گفت:((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))
گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل…
گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند))
فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا ،احمد!
صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند…
ارتباط قطع شد.تماس گرفتم، باز هم وباز هم، و نشد…
روایت محسن رضایی از شهادت مهدی باکری
مهدی [باکری] چون حساسیت منطقه را می‌دانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشی را که او در بدر کرد، در هیچ یک از فرماندهان جنگ ندیده بودم. شرایط مهدی خیلی عجیب و پیچیده بود. پشت سرش یک پل پانزده کیلومتری بین جزیره شمالی تا آنجا بود، که با یک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کیسه‌ای هم حدود پنج شش کیلومتر راه بود. خود کیسه‌ای که اصلا وضع مناسبی نداشت. مهدی خودش با همان پنج شش نفری که آن جا بودند تا آخرین لحظه مقاومت کرد.
من خسته شده بودم. کمی قبل از اینکه سختی ها بیشتر شود رفتم به آقا رحیم و آقای رشید گفتم: «شما مواظب بی‌سیم‌ها باشید تا من ده دقیقه استراحت کنم برگردم.» تاکید هم کردم که زود بیدارم کنند. ربع ساعت خوابیدم که آمدند بیدارم کردند. به قیافه‌ها نگاه کردم، دیدم فرق کرده‌اند.
گفتم: چی شده؟ نگران مهدی شدم، به خاطر حساس بودن کیسه یی. با احمد کاظمی تماس گرفتم، پرسیدم: «موقعیت؟»
گفت: «دیگر داریم می‌آییم عقب. منتها روی پل ازدحام است. وضع ناجوری پیش آمده. می‌ترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانیم این طرف اسیر شویم.»
آن پل دوازده کیلومتری داستان عجیبی برای خودش داشت. در آن عقب‌نشینی توانست سه برابر تناژ استانداردش نیرو و ماشین را تحمل کند و نشکند.
به احمد گفتم: «مهدی کجاست؟ حالش چطورست؟»
گفت: «مهدی هم هست. پیش من است. مسئله ندارد.»
دیدم احمد حرف زدنش عادی نیست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهید شده باشد. گمانم به آقای رشید یا آقا رحیم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس می‌کنم باید برای مهدی اتفاقی افتاده باشد و شما هم می‌دانید.»
گفتند: «نه، احتمالاً باید زخمی شده باشد و بچه ها دارند مداوایش می‌کنند.»
گفتم: «تماس بگیرید بگویید من می‌خواهم با مهدی حرف بزنم!»
طول کشید. دیدم رغبتی نشان نمی دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقیقت را به من نمی‌گویی؟ چرا نمی گویی مهدی شهید شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بایستم، پاهام همان طور بی‌سیم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت‌ها گریه کردم.
آخرین گفتگو بین احمد کاظمی و مهدی باکری
این نوشته ها آخرین گفتگو هایی است که لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری از پشت بی سیم بین شهید احمد کاظمی و شهید مهدی باکری صورت گرفته :
در شرایطی که مهدی باکری در جزایر مجنون در محاطره و زیر آتش شدید دشمن است و علی رغم اصرار شدید قرار گاه ، به مهدی مبنی براینکه تو فرمانده هستی و برگرد به عقب او همچنان میگوید بچه هایم را رها نمی کنم برگردم .
به نقل از شهید احمد کاظمی:
…مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟
گفتم: با سر
گفت: زودتر
آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند.
با مهدی تماس گرفتم گفتم : چه خبرشده،مهدی؟
نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمی توانم.
از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقب
مهدی می گفت نمی تواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس برو خودت برش دار بیاورش.
نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز اصرار برایم نماند.
گفتم : « تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف»
گفت: «پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم»
گفتم: « این جا،با این آتش، نمی توانم.تو لااقل… »
گفت: « اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا خیلی تنها هستند.»
فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت: « پاشو بیا ،احمد! »
صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا اینکه دیگر جواب نداد.
بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمی تواند حرف بزند…
ارتباط قطع شد.تماس گرفتم، باز هم وباز هم، و نشد…




" زینت عابدان"

امام سجاد(ع) :

سه چیز سبب نجات مؤمن است :

1- بازداشتن زبان ازغیبت مردم

2- مشغول کردن خودش به آنچه که برای اخرت و دنیایش سود دهد

3- گریستن طولانی بر گناهانش

علی بن الحسین (علیهما السلام) ، چهارمین امام شیعیان ،در پنجم شعبان سال 38 ه.ق متولد گشت.شهرت آن بزرگوار به دو لقب زین العابدین و سجاد به علت عبادت بسیار و سجده های مکررایشان است .

یکی از دلایل شهرت و محبوبیت آن حضرت نزد مردم، انتشار جملات زیبا و گرانبار در قالب دعا بود که همگان را به خود جذب می نمود. این دعاها در کتابی به نام صحیفه سجادیه که به آن زبور آل محمد نیز می گویند گرد آوری شده و مشتمل بر دقیقترین مسائل توحیدی، عبادی، اجتماعی و اخلاقی است.

سعید بن مسیب، از محدثین مشهور، درباره امام می گوید : " هیچکس را پارساتر و باتقواتر از علی بن حسین ندیدم."

امام در زمان خویش به " علی الخیر"، " علی الاغر" و " علی العابد " نیز شهرت داشت.

ابن ابی الحدید درباره امام سجاد می نویسد : " آن حضرت را که اهل سجده بود و آثار آن بر پیشانیش آشکار بود، " ذوالثفنات " می گفتند. "

آورده اند که آن حضرت وقتی وضو می گرفت، رنگ چهره اش دگرگون می شد، و چون علت را می پرسیدند می فرمود : " آیا می دانید که در برابر چه کسی می خواهم بایستم ؟ "

و نیز گفته شده است که در وقت نماز چهره مبارکش دگرگون می شد و رعشه بر اندامش می افتاد، و می فرمود: " این از آن روست که می خواهم در حضور آن پادشاه بزرگ بایستم."

امام در وقت نماز به هیچ چیز توجه نداشت . یکبار به هنگام نماز دست فرزند امام شکست، او از درد فریاد می زد ، شکسته بند آوردند و استخوان دست را جا انداخت و فرزند امام هم چنان از درد فریاد می کشید. پس از نماز، امام دست بچه را دید که به گردنش آویزان است و آن زمان بود که متوجه شد دست بچه شکسته است.

زمخشری می گوید :"  زمانی علی بن الحسین علیها السلام به قصد وضو گرفتن دستش را در آب فروبرد ، در همان حال سرش را به سوی آسمان و ستارگان بلند کرد و در آنها به تفکر پرداخت ، زمانی دراز گذشت، صبح دمید و مؤذن اذان گفت و هنوز دست امام در آب بود."

امام در صدقه دادن و رسیدگی به محرومین نیز زبانزد بود و پس از شهادت ایشان معلوم گردید که هزینه زندگی صد خانواده از صدقات ایشان تامین می شده است.




توسل

در منطقۀ تفحص، بدنهای شهدا پیدا نمی‌شد. یکی گفت: بیایید به قمربنی‌هاشم متوسل بشویم. نشستند و به دست‌های علمدار سیدالشهداء متوسل شدند. درست است که دست‌های قمربنی‌هاشم قطع شد، اما بابالحوائج است. خود سیدالشهدا هم وقتی کارش در کربلا گره میخورد به عباس رو میانداخت.

نشستند و متوسل شدند؛ بعد از آن بلند شدند و خاک‌ها رو به هم زدند. یک جنازه زیر خاک دیدند، او را بیرون آوردند. الله اکبر! دیدند اسم این شهید عباس است. شهید عباس امیری گفتند: شاید پیدا شدن شهیدی به نام عباس اتفاقی است. گشتند و یک جنازۀ دیگر پیدا شد که دست راستش درعملیاتی دیگر قطع شده و مصنوعی بود. او را بیرون آوردند دیدند اسمش ابوالفضل است. فهمیدند اینجا خیمهگاه بنیهاشم است. گفتند: اسم این مکان را بگذاریم مقر ابوالفضل العباس.

آمدیم، نبودید

یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می‌کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.

تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. به من گفت ناراحت نباش فردا ساعت 8 صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم. صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز زنده بودن شهید را شک داشتم گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا برم ببینم چی میشه.

بلند شدم و سر قراری رفتم که با من گذاشته بود، اما با نیم ساعت تأخیر، ساعت 8:30.

دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال است. سربازی که اون نزدیکیها در حال نگهبانی بود نزدیک آمد و به من گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: آره، با یکی از رفقا قرار داشتیم.

گفت: چه شکلی بود؟ برایش توصیف کردم. گفتم: موهایش جوگندمی است. محاسنش هم این‌جوری است.

گفت: رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیامدی، بعد که خواست بره پیش من اومد و به من گفت: کسی با این اسم و قیافه مییاد اینجا، به او بگو آقا مرتضی اومد و خیلی منتظرت شد، نیامدی. کار داشت رفت. اما روی پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدیم نبودید، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی. (و کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده‌اند؛ ولی شما نمی‌دانید. بقره، 154)

کمکم کن

همسر حاج ابراهیم همت می‌گوید پس از شهادت حاج ابراهیم آن‌قدر عرصه بر ما تنگ شد که واقعاً برایمان مشکل بود. روزی بچهام تب بالایی داشت و نزدیک بود بمیرد. بچه را بغل کردم، هر کاری میکردم تا آرامش کنم نتیجه نداد. عصبانی شدم و با روح حاج همت دعوا کردم. گفتم: ابراهیم خیلی نامردی. خودت رفتی تو بهشت، آسوده شدی؛ منو با این بچهها تنها گذاشتی. لااقل بچۀ مریضت رو که داره میمیره بغلش کن.

قسم میخورد و میگفت: دیدم حاجهمت همون موقع اومد و بچه‌رو که در تب می‌سوخت بغل کرد. چند دقیقه نوازشش کرد و داد دست من. دیدم که بچه دیگه تب نداره. گفتم شاید بچه مثل بعضی از مریضایی که در حالت احتضار تبشون قطع میشه و بعدش میمیرن داره تموم میکنه. سریع بچه را به بیمارستان بردم. بعد از معاینه، پزشک گفت: خانم، این بچه سالم است ببریدش!

لبخند آخر

در دوران جنگ، ایت الله جوادی آملی به جبهه میآمدند و به بچهها سری میزدند و به قول معروف به رزمندهها روحیه میدادند و از آنان روحیه میگرفتند. در یکی از این سفرها با یک نوجوان 15ـ14 سالۀ تهرانی آشنا شدند که خیلی باصفا بود. در موقعیت منطقهای آنجا ارتفاعی بود که پایین آن یک چشمه و جاده بود که دشمن آنجا را بسیار گلوله‌باران میکرد. فرماندهان گروه به رزمندهها گفته بودند که حتی برای وضوگرفتن هم به آنجا نروید و همان بالا روی تپه بنشینید و تیمم کنید.

ناگهان دیدیم این نوجوان از تپه پایین رفت و آستینهایش را بالا زد و آماده شد برای وضوگرفتن. هرچه فریاد زدند نرو خطرناک است، گوش نکرد. آخر، دست به دامان حاج آقا شدند که ایشان جلوگیری کنند، آقا گفتند: عزیزم کجا میروی؟ گفت: حاج آقا، دارم می‌رم پایین که وضو بگیرم. گفتند: پسر عزیزم، پایین خطرناک است. فرماندهان هم گفتند بالا تیمم کنید. شما تکلیفی ندارید. همان نماز با تیمم کافی است.

یک نگاه خیلی قشنگ به چشمای این بزرگوار کرد و لبخندی زد و گفت: حاج آقا، بگذارید نماز آخرمون رو باحال بخونیم. دیگه به خاک نمیچسبیم. رفت و جلوِ آب نشست، سپس وضو گرفت و همانجا، نماز زیبایی خواند و برگشت بالا.

دقایقی بعد قرار شد عدهای از بچهها بروند جلوِ ارتفاع و با عراقیها درگیر شوند. یکی از آنان همین نوجوان بود. او رفت و یکی دو ساعت بعد آقای جوادی آملی را صدا زدند و گفتند حاجآقا، بیایید پایین ارتفاع. یک جنازه که رویش پتو انداخته بودند و آن را روی برانکارد گذاشته بودند به چشم میخورد. گفتند: حاج آقا، پتویش را بردارید. جلوِ چشم همه، آقای جوادی آملی نشست؛ دیدیم همان نوجوان با همان لبخند پرکشیده و رفته است.





تعداد صفحات : 73

 | ... |  5 |  6 |  7 |  8 |  9 |  10 |  11 |  ... |