تبلیغات
دفتر امور شاهد و ایثارگران دانشگاه علوم پزشكی همدان - مطالب ارمغان ایثار




دسته بندی : معرفی شهید ,  ارمغان ایثار , 


جنازه پسرشونُ که آوردند
چیزی جزء دو سه کیلو استخون نبود
پدر سرشو بالا گرفت و گفت :حاج خانم غصه نخوری ها !!!
دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش



دسته بندی : بخش دینی و مذهبی ,  ارمغان ایثار , 
برچسب ها : شهید ,  خانواده شهید , 


[http://www.aparat.com/v/72Kwv]






دسته بندی : ارمغان ایثار ,  معرفی شهید , 





یک دفعه خبردار شدیم می خواهند بچه ها را جدا کنند. قرار شده بود بسیجی ها، پاسدارها، درجه دارها، جوان ها و مسن ترها را از هم جدا کنند. قدیمی ترها به یکدیگر عادت کرده بودند و همه می خواستند دور هم باشند. بچه ها نصف و نیمه اعتراض کردند و گفتند می خواهند با هم باشند ولی گوش عراقی ها بدهکار نبود.

چند روزی بود که جای زخمم عفونت کرده بود. مسئول آسایشگاه با عراقی ها صحبت کرد و مرا به بهداری بردند. در بهداری به بازویم سرم وصل کردند و یکی، دو تا آمپول زدند.

عراقی ها در پی مخالفت بچه ها، چند روزی مسئولین آسایشگاه ها را بردند و با سر و روی خونی آوردند. بار آخر آنها را بردند و وقتی به خواسته شان نرسیدند، همه ی درها را قفل کردند و به کسی آب و غذا ندادند.

وقتی در بیمارستان بودم سر و صدای بچه ها را از داخل آسایشگاه ها می شنیدم. یک روز حسین کاملی گفت بچه ها می خواسته اند یکی از دیوارها را خراب کرده و از آنجا فرار کنند که عراقی ها فهمیده و گفته بودند که پشت دیوار هستند و اگر کسی دیوار را خراب کند، اورا با تیر می زنند.

در آن چند روزی که توی بهداری اردوگاه بودم، دو تا از بچه هایی را که حالشان خوب نبود، به آنجا آوردند. آنها می گفتند بچه ها در داخل آسایشگاه ها به ناچار از ادرار خودشان استفاده می کنند و از گرسنگی خمیردندان می خورند.


چند روز بعد بچه ها درها را شکستند. ریختند بیرون و شروع کردند به خوردن چمن های جلوی آسایشگاه ها. جلوی هر آسایشگاه یک محوطه کوچکی بود که گل و گیاه و چمن کاشته بودند. تعدادی از بچه ها بر اثر خوردن چمن ها زخم معده و اسهال خونی گرفتند. بچه ها در محوطه شروع کردند به خواندن نماز جماعت. فرمانده اردوگاه آمد و گفت که همه به داخل آسایشگاه برگردند. کسی به حرف او گوش نداد. بچه ها گفتند باید به خواسته مان احترام بگذارند و مسئولان آسایشگاه ها را برگردانند. یک دفعه فرمانده اردوگاه سوت زد و دو گردان سربازهای ضد شورش ریختند و همه را با کابل و چوب و سیم خاردار گرفتند به کتک.

با حمله سربازان عراقی، همه بچه ها این طرف و آن طرف دویدند. عراقی ها بچه ها را دوره کردند و حلقه شان را تنگ تر کردند. یک دفعه فریاد یا حسین و یا زهرا و ناله بچه ها بلند شد. با همه آنهایی که در بهداری بودم، صحنه را می دیدیم ولی کاری از دستمان ساخته نبود و همگی اشک می ریختیم.

آن روز سر و کله و دست و پای بیش از صد نفر شکست و چهار نفر هم بر اثر شدت جراحات شهید شدند. روز بعد شنیدم دو نفر از بچه ها را هم در بیمارستان با تزریق آمپول هوا به شهادت رسانده اند.

توی آسایشگاه ما یک پیرمرد بود که بر اثر ضربه ای که به سرش خورده بود، شهید شد. حال چند نفر هم بد بود، به گونه ای که یکی از آنها بر اثر فشارهای وارده روانی شد. وقتی یکی از اسرا توی اردوگاه فوت می کرد، یکی از بچه ها با عراقی ها می رفت تا شاهد خاکسپاری او باشد.

همه به اجبار داخل آسایشگاه برگشتند و غروب آشپزها را بردند سر کارشان. عراقی ها به آن چیزی که می خواستند رسیدند. شروع کردند به جدا کردن بچه ها و بعد از آن اتفاق هر روز از تک تک آسایشگاه ها در سه نوبت آمار گرفتند. 

راوی: آزاده حسن رنجبر





در یکی از روزهای زمان دفاع مقدس در بیمارستان امام حسین (ع) در منطقه دار خوین خوزستان مشغول عمل جراحی بودم که یکی از برادران مرا صدا کردند و گفتند کار مهمی پیش آمده و راه بیفتید با هم برویم و سپس مرا سوار ماشین لندکروز کردند و به‌‌ همان منطقه و در واقع قرارگاه و خط مقدم بود و در همین حین من کم‌کم احساس نگرانی کردم از این بابت که تک و تنها داشت مرا می‌برد و من نمی‌دانستم که مرا کجا می‌برد تا اینکه به مقر رسیدیم و مرا به داخل مقر هدایت کرد و بعد از پیاده شدن از ماشین شهید ممقانی را دیدم که ایشان من را از قبل می‌شناخت و من نیز با دیدن او آرام‌تر شدم و سپس مرا داخل زیرزمینی بردند که دیدم جوانی کف این سنگر دراز کشیده و‌‌ همان موقع فهمیدم که مرا آورده‌اند که این جوان را ویزیت کنم.

 

من دیدم که این جوان با یک چهره بسیار نورانی با ابهت و ملکوتی و بسیار زار و نزار با چشم‌های گود رفته و رنگ و روی پریده و بی‌رمق کف سنگر دراز کشیده بود و در این حین شهید ممقانی به من گفت شما کاری کنید که این جوان خوب شود و من هم ایشان را معاینه کردم و از او پرس و جو کردم دیدم که آب بدن این جوان رفته و تقریباً سه چهار شبانه روز است نه استراحت کرده و نه چیزی خورده و من دیدم که این جوان نیاز به استراحت درمان دارد و به آن‌ها گفتم که این مریض باید ۲۴ ساعت بستری شود و باید به او سرم وصل کنیم تا حال او خوب شود.

 

آن‌ها گفتند که ۲۴ ساعت زیاد است و ما او را می‌خواهیم و شما خیلی زود او را طوری درمان کنید که او سرپا شود و بتواند ادامه فعالیت دهد و به حالت عادی خود برگردد و آن‌ها فکر می‌کردند که او مریضی ساده‌ای دارد و با یک آمپول به حالت طبیعی خود برمی‌گردد و خوب می‌شود من بلافاصله به آن‌ها گفتم که این آقا در اثر فعالیت زیاد آب بدنش رفته و بدنش انرژی ندارد و خستگی مفرط دارد و اگر اجازه دهید من ۳ الی ۴ ساعته ایشان را به حالت طبیعی خود برمی‌گردانم و آن‌ها نیز این مطلب را قبول کردند.

 

بعد از این صحبت‌ها من به شهید ممقانی گفتم که مواد لازم را بیاورد که من ایشان را درمان کنم. دکتر ربانی ادامه داد که شهید ممقانی دنبال تهیه این وسایل رفتند و چند دقیقه بعد دیدم که یک موتوری آمده جلوی سنگر پارک کرد و موتورسوار به داخل سنگر آمد و کاغذی را به دست این جوان که داخل سنگر دراز کشیده بود داد و این جوان بلافاصله نامه را خواند و یکدفعه دیدم با خواندن این نامه از جایش بلند شد و برای من بسیار عجیب بود که این جوان که رمقی نداشت و تاب حرکت به یکباره از جایش بلند شد و از من خداحافظی و معذرت خواهی کرد و سوار موتور شد و رفت.

 

دکتر ربانی ادامه داد: من همین طور متعجب شدم که یک دفعه چه اتفاقی افتاد و سپس به بیمارستان رفتم . بعد از عملیات به اهواز برگشتم و در آن موقع بود که تازه فهمیدم که این جوان برومند شهید همت بود که در موقع عملیات خیبر موقعی که سوار موتور تریل شده و به سمت خط مقدم در حرکت بوده به درجه رفیع شهادت می‌رسد و این اولین و آخرین باری بود که شهید همت را زیارت کردم.





مدتی بعد انقلاب ، که توانایی های خودش را در غرب نشان داده بود، به پیشنهاد آقای رجایی و موافقت امام، فرمانده ی نیروی زمینی ارتش شد.بعد از مدتی، پیشنهاد فرماندهی در رده ی بالاتری را به او دادند.گفت:«من در جنگ مفیدترم تا ستاد. اجازه بدهید در مسولیت رزمی باشم.» گفتند اگر کس دیگری را بگذاریم، تو زیر دست او می شوی. گفت:«مهم نسیت، فرصت خدمت برای من ، در یگان صف بیشتر است.»گفتند پس یک نفر را خودت معرفی کن. معرفی کرد. آن موقع اکثر فرماندهان سرهنگ بودند. فرمانده ی تیپ سرهنگ بود. فرمانده لشگر سرهنگ بود. فرمانده ی نیروی زمینی هم سرهنگ بود.بالاخره صیاد یک نفر را معرفی کرد. و او شد سرتیپ.

ما که از سال 1354، بعنوان عناصر انقلابی ارتش با صیاد بودیم، ناراحت شدیم. آن عزیزمان را هم می شناختیم. او هم فرد متشخص و نامی بود، ولی خب زیر دست صیاد بود. حالا رفته بود بالا دستش و شده بود سرتیپ.

جمع شدیم پیشش،(صیاد) گفتیم خب تو حرکتی نمی کنی ما می رویم خدمت حضرت امام، می گوییم، صیاد هم سرتیپ بشود. این که نمی شود یک نفر را که خودت معرفی کردی بشود سرتیپ تو هنوز سرهنگ بمانی!

17-18 نفر بودیم-در سالن توجیه-. یک دفعه صیاد عصبانی شد و گفت:«از این لحظه شما دوستان و برداران من نیستید. شما شیطانید! به جای اینکه بیایید به من بگویید خدمتت را بکن، به جای اینکه اگر نیاز داشته باشم مرا موعظه کنید، آمده اید من را نحریک می کنید که چرا او درجه گرفت و تو درجه نگرفتی! از سالن بروید بیرون و تا وقتی نظرتان عوض نشده برنگردید!»






دسته بندی : ارمغان ایثار , 








دسته بندی : ارمغان ایثار , 





بنده در نفی علم دینی و یا بومی استدلال نمی کنم و جدا هم خود بر ضرورت آنها معترفم، اما آنچه مرا به انتقاد از این مباحث می کشاند، استفاده از این فرصت و یا خلا برای پرکردن جیب عده ای می باشد. اینان به راحتی ارتقا علمی یافته اند. مقالات و کتب فراوان را با پول بیت المال چاپ کرده اند. به راحتی مرجع فکری جوانان گشته اند و به کرات از پول هایی که به آنها تزریق می شود دارند کتاب های بیهوده و بی مایه ای را چاپ می کنند و… اما


ادامه را حتما بخوانید





تعداد صفحات : 3

 | 1 |  2 |  3 |